عبد الله قطب بن محيى

68

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

اطمينان بر حال او ظاهر است ، چه فرحان و خندان است و در غايت سكينه و آرام مىرود ، به حضور تمام و فراغت خاطر . و معلوم است از حال او و طور او كه اين معنى نه به خود بازبسته و نه ضربى از تكلّف مىكند ، يا تقليدى و خيالى او را پيش آمده ، يا فضولى متهوّر است . درست پيداست كه درست‌كردارى درست گفتار است ، از اين رذايل پاك ، ناچار آن‌كس تابع چنين كس مىشود و با او به راه مىافتد و در بيابان درنگ نمىكند ، براى آنكه اگر درنگ به اميد خود مىكند كه مگر راه بداند از حال خود مىداند كه مبدأ اين شناخت در او نيست و مقدّمات تحصيل آن معرفت نزد وى حاصل نيست ، و اگر انتظار ديگرى مىكشد ، ديگرى كه پيدا شود ، اقصى حال او اين است كه بر مثل حال اين شخص باشد كه به پيش افتاده و راه مىرود و مجدّ است كه راه دانسته‌ام . پس چرا متابعت اينكه واقع است نكند و به انتظار آن شخص موهوم نشيند كه مثل او است . و هركس كه به ديدهء انصاف نگرد و چشم بصيرت باز كند ، داند كه در وجه ارض هيچ كس نيست كه متصدّى راهنمايى شده باشد ، نه به تكلف از سر يقين و جدّ الّا پيغمبران خداى عليهم الصّلاة و السّلام . باقيان با حيرانى چنداند كه به نوعى از تخمين حكايتى مىگويند ، همچون فلاسفه كه رييس ايشان ارسطاليس تصريح كرده كه در الهيات سبيل به يقين نيست و غايت آن اخذ به اليق و احرى است ، پس به اقرار خودش معلوم شد كه او و اخوان او صاحب تخمين‌اند ! و هركس كه مراجعت به احوال و اقوال ايشان كند به عين اليقين مشاهده كند كه ايشان را دست بر هيچ نيست ، الّا تخمينى و ايشان را بر سر اين تخمين نيز نداشته الّا سخنان انبيا ، چه چون ايشان اعنى الانبياء در ابواب الهيات و حقايق كليات سخن گفته‌اند . ايشان اعنى الفلاسفه با سركارى افتاده‌اند كه اين نيز بابى است از سخن ، چرا ما نيز مثل اين نگوييم ! و چون مايهء آن سخن گفتن با ايشان نبوده ضربى از تخمين پيش گرفته‌اند و به تكلف سخنى چند مىگويند و آنچه نبىّ اللّه صلّى اللّه عليه و