عبد الله قطب بن محيى
484
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
دوش نامهاى نوشتم به عزم آنكه بر همان اقتصار كنم براى عذرى كه در آن نامه مذكور گشته ، باز امروز اين نامه ديگر خداى عزّ و جلّ آسان كردم و به نوشتن آمد با ديگر نامهها ، گوش به آن داريد و متوجه شويد كه « ان اللّه يلقّن الحكمة على السنة الواعظين به قدر همم المستمعين » . بر اخوان پوشيده نيست كه هرچه آدمى به آن ملتذّ است و آن را خواهان ، آن نيست الّا براى آنكه آن چيز ملايم او است ، و ملايم شىء چيزى است كه مناسب او است . پس روشن مىشود كه هرچه آدمى جوياى آن است براى مناسبتى است كه آن چيز با ذات او دارد و چيزى كه اشياء براى مناسبت با او محبوب و مرغوب گردد ، آن چيز خود به طريق اولى كه محبوب و مرغوب باشد ، بلكه محبوب و مرغوب بالذّات نباشد جز آن چيز ، و چيزى كه مناسبت با آن داشته باشد ، بالعرض محبوب گردد و محب در حين غيبت محبوب بالذات به آن چيز تسلى جويد ، همچون تسلّى محب به خط محبوب و ثوب او و دار او و يا صورت او كه بر جايى نقش كرده باشند نزد غيبت محبوب ، و چون محبوب حاضر گردد از آن استغنا افتد ، چنانچه به عين از اثر مستغنى شوند و به عيان از خبر . پس روشن شد كه محبوب و مرغوب آدمى نيست جز ذات او ، و سعادت و لذت او نيست جز ادراك ذات خود و التذاذ او به هرچه به آن ملتذ است براى آن است كه ذات او از او پوشيده گشته و مشتاق ذات خويش است و بر آن چيزها لوائح ذات خويش مىيابد و بوى خود از آن مىشنود ، ساعتى سر در پاى آنها مىنهد به بوى خويش ، چنانچه مجنون روى در پاى سگ كوى ليلى ماليدى و بر در و ديوار او بوسه دادى ، آدميان را همه اين قصه واقع است اما نمىدانند « همه جا خانه عشق است چه مسجد چه كنشت » كشف سرّ انسان كردم براى كسى كه بداند و دريابد . اى اخوان ! اگرچه آدمى به اشياء تسلّى فىالجمله مىيابد ، اما آتش شوق او تمام