عبد الله قطب بن محيى
485
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
فرونمىميرد ؛ هيهات اگرچه به هوس ماست مهتاب ليسند ، اما سيرى نياورد با آنكه اين مهتاب نيز تا ديدى فرورفت ! چون بساط هستى طى كنند و زمين و آسمان درنوردند « و من مات فقد قامت قيامته » آنگاه به چه تسلّى جويد ؟ نه خود را يابد و نه چيزى كه بوى خود از آن شنود ، آه از آن وحشت كه او را روى نمايد ، واى از آن آتش كه در درون او افروخته گردد . عشق ار بشدى چو مىشدى جان * كارى نبدى چو عشق آسان اين است بلا كه عشق جانى است * و اين درد كه هست جاودانيست دردى است هوا كه رفتنى نيست * سِرّى كه به خويش گفتنى نيست در خاك ببين كه تا چه غمها است * در پردهء او چه جان شيدا است اين عشق كه در جهان فانى است * نوباوهء درد آن جهانى است در مقدحه است آبش اكنون * ناگاه آرد همه شبيخون بر تربت عاشقان ز بس تاب * از دود گشايدت ز چشم آب هر سنگ كه آتشى در آن است * آن سنگ ز خاك عاشقان است هر گُل كه به خون عذار تر كرد * آن آب ز چشم عاشقان خَورد خاك ار سر غصهها گشايد * فرياد ز جانها برآيد خاك ار دم آتشين گدازد * دود از سر آسمان برآيد مگشاى سَرش كه دود آن سوز * ترسم كه كند جهان سيهروز جانم فداى آنكس باد كه معنى اين ابيات دريابد كه هر يكى گنجى است از كنوز عرفان ، اى اخوان ! حقيقت حال را بر شما باز نمودم ، و به برهان روشن آن را مبيّن ساختم تا در كار خويش مستبصر باشيد ، اكنون برخيزيد و تدبير كار خود كنيد ، پيش از آنكه آن آتش سوزناك از مقدحهء وجود شما بيرون جهد و ناگاه شبيخون آورد . هَلْ يَنْظُرُونَ إِلَّا السَّاعَةَ أَنْ تَأْتِيَهُمْ بَغْتَةً « 1 » و تدبير كار آن است كه خود را ازآنجاكه خوديد دريابيد بىپردهء اكوان و الوان تا چون اين پردهء حجب از پيش برخيزد نابينا
--> ( 1 ) . سوره زخرف ، آيه 66 « آيا جز [ اين ] انتظار مىبرند كه رستاخيز ناگهان بر آنان دررسد ؟ » .