عبد الله قطب بن محيى
46
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
و آنكه او غافل بُد از دردش بعيد * چند بنموديم و او آن را نديد سخن دراز كشيد و بياضنامه به آخر رسيد ، حاليا كوتاه كنيم . و اللّه على ما نقول وكيل . * * * بسم اللّه الرّحمن الرّحيم مكتوب 4 - مرتبة الآدمى اى معشر اخوان ! به همت از سماوات درگذريد و بر زمين مپاييد و خود را از آن عزيزتر داريد كه در دنيا كه خداى عزّ و جلّ آن را لا شيء خوانده فانى شويد . هركه در يك ذره لا شى گم شود * كى بود ممكن كه او مردم شود پايهء آدمى ارفع است از سماوات ، نه حيف باشد كه چنين در حضيض ارض فرورود و خود را از اين تن خاكى بازنشناسد ، و پيوسته در پى تحصيل لذات تن و شهوات بدن باشد ! خويش را نشناخت مسكين آدمى * از بزرگى آمد و شد در كمى در حكايت هست كه شخصى را ماليخوليا پيدا شده بود ، و اين انديشه بر او مستولى شده كه او گاوى است ، هرآينه او را مىبايد كشت كه به هريسه نهند ! خاصيّت انسانيت كه آكليّت است ، فراموش كرده و خاصيّت گاو كه مأكوليّت است ، از خود مىجويد ! روح را با تن چنين حالت دست داده ، چنانچه كلب كلب چون كسى را بگزد ، آنكس آواز سگ كند كانّ كه كلبيّتى در او پيدا شود . همچنين كلب طبيعت نيش به گوهر روح زده و هيئتى مضادّ جوهر او در او پيدا شده از جنس هيئت طبيعت ، هرآينه خود را از طبيعت بازنمىشناسد و آنچه مقتضاى طبيعت است ، مقتضاى خود گمان مىبرد و در تحصيل آن مىكوشد ! و آنچه مقتضاى گوهر خودش است فراموش كرده و تحصيل نمىكند .