عبد الله قطب بن محيى

43

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

خود شاكى و ناراضى است و خردمند از اين صورت باز وقت افتد و به يقين بداند كه در نهاد او چيزى هست كه اقتضاى چنان امور مىكند ! براى آنكه يك شىء محال است كه اقتضاى ضدّين كند . اكنون تأمّل بايد كرد كه از اين دو امر كدام او است و كدام غير او است كه بر اويى او غالب شده ، چنانچه اويى آن را ، اويى خود پنداشته ! و شناخت اين به آن حاصل توان كرد كه نگاه كنند در نهايت حركت انسان ، آنچه در نهايت به آن قرار مىگيرد ، آن حقيقت او است و آنچه در طريق واقع است ، لاحقى است غريب از ذات او . و به ضرورت معلوم است كه پختگان انسان و منتهيان بر عقل قرار مىگيرند نه بر طبع ، چه رسل و صدّيقين كه در نهايت مراتب انسانيه واقعند ، اهل عقلند نه اهل هوا و طبع . و چون از اين نظر به تحقيق پيوست كه حقيقت انسان و قوّهء محقّقهء او قوّهء عاقله است و قوّهء طبيعيه هويت موهومهء اوست ؛ بر صاحب همّت لازم باشد كه استيلاى قوّهء طبيعيه از قوّهء عقليه دفع كند و خود را در تحت تصرف آن قوّهء طاغيه باز نگذارد كه به نوعى بر او تغلّب نموده كه هويّت او را به هويّت خويش پوشيده كرده ! و اين نوعى تغلّب است كه زيادت از آن تصوّر نمىتوان كرد ! چه تغلّبات كه ظالمان بر مظلومان در عالم اجسام مىكنند ، هرگز به اين مرتبه نيست ، براى آنكه غايت تغلّب ايشان آن است كه فعل مظلومان را به فعل خود مستور دارند ، به آنكه ايشان را از قيام به امر خود و اظهار خاصيّت خود بازدارند ! و در اوامر خويش و اظهار معانى خويش استعمال كنند ، اين نيست كه هويات ايشان را به هويات خويش مستور سازند ، چنانچه ذوات ايشان منسىّ ايشان گردد و اگر قوّهء عقليه از تحت قوّهء طبيعيّه بيرون آيد و به اظهار معانى خود و بسط خواص او كه در او بالقوّه است مشغول شود و ذات خويش را باز بيند و به خود رسد ، چه سعادت كه وى را حاصل شده باشد و چه علوّ درجه . كمترين مرتبهء او آنكه در ذات خويش عالمى شود مقابل اين عالم ، چنانچه اگر