عبد الله قطب بن محيى
305
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
بندند ، چگونه درخت كه آب از او بازگرفتند خشك مىشود ، همچنين دل كه تذكره به او نمىرسد خشك و بىطراوت مىشود ، و دل كه خشك شد و از مجارى اندرونى فيض به او نمىرسد كه به آن زنده و تازه باشد ، در معرض جذب شهوات درمىآيد كه به آن آبى به روى كار خويش آورد ، و افادت شهوات خارجيه طراوت دل را همچون افاده آبى است كه بر چوب افشانند از خارج ، نوعى ترى و طراوت آن چوب را باشد ، اما چنين ترى و طراوت مفسد چون است و آن را پوساند و ريزاند ! ترى و طراوتى كه به جذب قواى نباتيه از اندرون شود ، بر قانون طبيعت آن ، موجب قوّت و غضاضت و طراوت و نضارت حقيقى است ، اين طراوتى است وهمى « همچنانكه آماس بيند طفل و گويد فربهى است » و مآل آن به يبس كلى و تفتّت مطلق كشد ! و چه گويم كه تعلّق دل به حال آن برادر الهى به سبب تمادى بعد او از مصادر تذكره چه مقدار است ، گمان نمىبرم كه آنجا او را كسى باشد كه به تذكره يا مذاكره جهت او ايستادگى نمايد . اين چند روز كه برادر الهى شيخ كريم الدين آنجا است ، هر روزه شطرى از زمان به مذاكرات حقيقيه صرف كنند ، چون بر انوار تذكره دست نباشد ، از مطالعهء كتب تذكره خود را خالى نگذارند ، اما هيهات كتب تذكره كجا به تذكره رسد . اهل هر روزگار را مناسبت قلب با فيضى است كه بر دانايان آن روزگار فرود مىآيد فيوض سابقه با استعدادات ايشان دست به هم نمىدهد و ايشان را از آن نفع بالغ مبلّغ نيست ، اگرچه از نفع خالى نيست . و مراد از آن فيض تفصيلى است كه قلوب عارفان قرنا بعد قرن قالب تحصيل آن است در مادّهء كليه كه در فصل الخطاب كلمهء جامعهء نبويهء محمديه على قائلها الصّلاة و التحيه است و قيام قيامت موقوف همان است كه تمام آنچه در جوامع كلم محمديه است در مجامع تفصيل بر قلوب اولياى امت قرنا بعد قرن به حسب استعدادات و قابليات ايشان ظهور كند ، براى آنكه اولياى هر روزگار از فحاوى خطاب فيض ديگر مىگيرند و حقيقت كليه آن در لوح ضمير ايشان صورتى خاص مىپذيرد ، اگرچه :