عبد الله قطب بن محيى

259

مكاتيب عبد الله قطب بن محيى

نفس حجاب ، رفع اللّه الحجاب و هدا وليى الى مسالك اولى الالباب ، انه ولى ذلك و هو حسبنا و نعم الوكيل . * * * بسم اللّه الرّحمن الرّحيم مكتوب 101 [ مطلوب بالذّات آفريدگان را نيست جز آفريدگار ] من عبد اللّه قطب الى وليّى فى اللّه حبيب قلبى مولانا معين الملّة و الدين عبد الغنى اغناه اللّه به فضله عمّن سواه و الى كنف اللّطف آواه . اما بعد ، هرچه گاهى هست و گاهى نيست ، آن‌گاه كه هست هم نيست براى آنكه هستى نه حكم او است ، حكم آن‌گاه است كه اگر حكم او بودى هميشه بودى و چون حكم آن‌گاه است چون از آن‌گاه به وى درآيند او را هست يابند ، پس هستى او حكمى است مطابق موضوع آن‌گاه ، و آن‌گاه نه واقع مطلق است ، شيئى است از اشياء ، به مطابقه با او شىء واقع نگردد ، و اگر هست بىقيدى بر او افكنند ، هستى مبهم باشد كه تحصيلش با همان آيد كه هست در آن‌گاه ، نه هست مصمت باشد كه كى و كجا و چگونه و امثال آن به وى در نتوان آورد ، هرچه چنين هست كه گفتيم اعنى هست مصمت بر وى افتد ، آن هست به حقيقت باشد و هرچه قطعا اسم هست بر او نيفتد نيست به حقيقت باشد و آنچه هست بر او افتد ، اما هست با قيدى چنان‌كه گويند هست در فلان جاى يا در فلان زمان يا به فلان شكل ، يا هست نه با قيد ، اما در قوّت قيد كه اگر سايل بپرسد كه كى و كجا و چگونه ، سؤالش مستقيم باشد ، چنين چيز برزخى است ميان آن هست به حقيقت و آن نيست به حقيقت كه اوّل گفتيم ، از هستى نصيبى دارد و از نيستى نصيبى اگر با هست حقيقى او را شمار كنند ، نيستش گويند و اگر با نيست حقيقى او را شمار كنند ، هستش گويند . هست كه جز روى هستى ندارد ، حق است عزّ و جلّ و نيست كه جز روى نيستى