عبد الله قطب بن محيى
258
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
مقصود گم كرده عمر در اين تغلّب به سر مىآرند ، چون شام اجل رسيد هيچ در دست ندارند ، تهيدست به آن جهان مىروند و آنجا هيچ پيش نمىآيد كه دعوى كند كه من گمشدهء شماام تا ساعتى به آن تسلى خود كنند ، ناچار آتش عشق در دلشان افروختن مىگيرد ، آتشى كه به هيچ وجه ساكن نمىشود و ايشان را مىسوزاند « و يكون ما يكون و يعاد ما يعاد و يزداد ما يزداد » . و اهل عرفان گوش كشيدگان خبير و سالكان بصيراند كه گمشدهء خويش را از جهات نمىجويند و مىدانند كه آنچه در جهات است جز عكوس غرور نيست . بىجهت مىجويند تا به قوّهء جويايى جسته را در عين جويايى مىيابند ؛ و نيست كه همهء ايشان به خود اين هدايت دارند ، آحادى از ايشان را حق عزّ و جلّ برمىگزيند به اين هدايت ، و باقيان را اگر آن نور هدايت نمىدهد ، امّا نور ادب مىدهد ، به نور ادب خود را بر فتراك آنان كه مؤيّداند به نور هدايت مىبندند و متابعت ايشان و امتثال اوامر و نواهى ايشان شعار خويش مىسازند تا چون در هيئت و اعمال تشبه به ايشان كردند در فيضان نور هدايت نيز تشبّه دست مىدهد به مقتضاى وَ الَّذِينَ جاهَدُوا فِينا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا « 1 » آنگاه به نور هدايت حقيقت حال مىبينند . و آن جستن حقيقى كه طريق اهل هدايت است ، مبرا از جهت پيش مىگيرند تا مىرسند به آنچه اهل هدايت به آن رسيدند و نفس طلب منشق مىشود همچون سحاب از آفتاب مطلوب « دوست در خانه و ما گرد جهان مىگرديم » آنگاه مىدانند كه ايشان به مطلوب مطلوب را مىجستند ، همچون كسى كه بر اسبى سوار باشد و كوى و بازار تازد از پى آن اسب و نزد آن مىدانند كه حجاب ميان ايشان و مطلوب نبود ، جز جهل ، و حجاب بالذّات خود نباشد جز جهل ، هرچه آن را حجاب گويند جز جهل ، آن مادّهء حجاب باشد نه
--> ( 1 ) . سوره عنكبوت ، آيه 69 « و كسانى كه در راه ما كوشيدهاند ، به يقين راههاى خود را بر آنان مىنماييم » .