عبد الله قطب بن محيى
105
مكاتيب عبد الله قطب بن محيى
جهيد . اى ولى من ! اگر بدانى كه سايران الى اللّه را چه نزل آماده كردهاند ، آب و نان جهان تو را نگوارد و خواب در ديده نيايد و قريب و بعيد تو را فراموش شوند ، الّا رفقاى سلوك اين راه . اى ولى من ! با شبهات آن بايد كرد كه آن حلّاق كرد با آن مرد كه نزد وى رفت كه موى سفيد از لحيهء او جدا كند ، تمام لحيه او را بريد و پيش او نهاد گفت : تو از هم جدا كن كه مرا كار است ! تبر بر بيخ درخت انديشه مىبايد زد كه او را عن اصله قطع كنند ؛ چه ، پرواى تميز صحيح و سقيم او است ، اما : عقل تا مست نشد چون و چرا پست نشد * و آنكه او مست شد از چون و چرا رست كجاست اى ولى من ! خواهم كه نامهاى كه نويسى ، به خون جگر نويسى و بوى جگر كباب از آن كتاب شنوم ! اى ولى من ! خواهم كه قطعهاى آتش افروخته باشى كه هركه با تو نشيند گرم شود . نار خندان باغ را خندان كند * صحبت مردانت از مردان كند اى ولى من ! خليفه را مرض گل خوردن بود و هر نوع علاج مىكردند ، روزى از كسى علاج آن پرسيد ، گفت : « عزمة من عزمات الرجال » گفت : راست گفتى عزم كردم كه ديگر گل نخورم ، ديگر هرگز نخورد . مرض همه كس گل خوردن است كه ميل است به خلاف فطرت و علاجش عزمى است مردانه . و قصه كوتاه ، اى ولى من ! سالك كه در كار خود متمكن شد ، هرگاه كه شيطان به وى نزديك مىشود مصروع مىگردد . شياطين بر او جمع مىشوند و مىپرسند : او را چه افتاده ؟ مىگويند : آدميش گرفته ، چنانچه مصروع انس را گويند جنّش گرفته . جعلك اللّه وليى من اولئك و اعطاك ما اعطى اوليائه و الصديقين من عباده و آخر الوصية ان لا تركن الى الذين ظلموا فتمسك النار و لا تجالس الغافلين و المعرضين و لا تسمع الى اشتات الحديث و السلام عليك . * * *