عبد الرحمن جامى
86
أشعة اللمعات ( فارسى )
مر او را به منزلهء بصر ؛ و چون به قرب فرائض « 1 » ترقّى كرد ، « در خود نظر كرد همگى خود او را يافت » و ادراك شهود را مستند به وى ديد و خود را به مثابهء آلت تصور نمود ، « گفت » بلسان الجمع ، « فلم انظر بعينى » يعنى بصرى ، « غير عينى » أى نفسى و ذاتى ، أو لم انظر بذاتى غير ذاتى ، « عجب كاريست ، چون من همه معشوق شدم عاشق كيست « 2 » ؟ اينجا عاشق » در چشم شهود خودش ، « عين معشوق آمد » چه در اين مقام دريافت كه « او را از خود بودى نبود تا » به آن بود ، « عاشق تواند بود » پس عاشقى نيز مستند به معشوق باشد ؛ زيرا كه « او » يعنى عاشق ، « هنوز كما لم يكن » يعنى همچنانكه نبود در ازل ، « در عدم بر قرار خود است و معشوق كما لم يزل » يعنى همچنانكه هميشه بود ، « در قدم برقرار خود است » بىمعيّت وجود غيرى ، « و هو الآن على ما عليه كان » فى الأزل من عدم معيّته بوجود الغير ؛ « بيت : « معشوق و عشق و عاشق هر سه يكى است اينجا * چون وصل در نگنجد هجران چه كار دارد ؟ » .
--> ( 1 ) . عبد هنگامى كه باقى به بقاء الله تعالى عند شمول توفيق الله باشد ، گوش حقّ تعالى و بصرش مىشود و حقّ تعالى به سبب او مىشنود و بهوسيله او مىبيند ؛ بنابراين مقامش عند الرجوع الى مملكته ، مقام مشيئت ظاهره الله تعالى مىباشد و اين همان قرب فرايضى است كه براى سالك مجذوب حاصل مىشود كه اشاره شده است به آن در قوله عليه السّلام : « رضا اللّه تعالى رضانا اهل البيت » ؛ و نيز اشاره شده الى قوله عليه السّلام : « أنا يد اللّه الباسطة و عين اللّه الناظرة و أذن اللّه الواعية » و امثال اين تعبيرات ؛ بنابراين در قرب فرائض است كه عبد ، « أذن اللّه الواعية و عين اللّه الناظرة مىشود ؛ پس حقّ تعالى بهوسيله او مىبيند و بهوسيله او مىشنود و . . . بدين ترتيب فناى در ذات ، نتيجهء قرب فرائض است كه وجود عبد ملحوظ نمىباشد و اراده او كأن لم يكن فرض شده است . صاحب خاتم شرايع و ولىّ صاحب تمكين و دعوت محمديّه صلّى اللّه عليه و آله على من يؤوّل إليه أمره من عترته ، به مجرّد تحقّق به قرب فرائض و فناى ذاتى ، به مقام خاص خود نرسيدهاند ، بلكه براى آنها جمع بين قربين و وصول به مقام اطلاق از جمع بين قربين است ؛ البته بعد الفرق بعد الجمع ، و بلوغ به صحو ثانى ، و سير از حقّ به خلق ، و سفر از خلق به حقّ ، وجودى حقّانى و نفى يا فناى وجود امكانى و محو آن حكما . سريان و ظهور در كافّه ذرارى وجود ، و شهود ذوات و خواصّ نفوس جهت تكميل نفوس ، به حسب قابليّات از خواصّ صاحب مقام مذكور است . قرب فرائض ، مقام قول حقّ تعالى است بر لسان عبدش كه گفت : « سمع اللّه لمن حمده » ؛ پس در اين هنگام ، عبد وسيلهاى است براى ادراك حقّ و آن اوسط ، مراتب ولايت و كمال است و از اين دو صورت ، يعنى مراتب ولايت و كمال حمد از ناحيه عبد مىباشد ، لكن نه به نيروى بشرى بلكه به نيروى ربّانى . ( 2 ) . اين مصرعى است از ابو سعيد ابو الخير كه آن عبارت است از : « جسمم همه اشك گشت و چشمم بگريست * در عشق تو بىجسم همى بايد زيست از من اثرى نماند و اين عشق ز چيست ؟ * چون من همه معشوق شدم عاشق كيست ؟ » .