عبد الرحمن جامى

66

أشعة اللمعات ( فارسى )

عاشق ، تجلّى كند ؛ « و هر نفس از راه عاشقى پرده‌اى » يعنى دستانى ، « آغازد » يعنى به لسان استعدادى كه از تجلّى نخست حاصل آمده است ، طلب تجلّى ديگر كند . شعر : « عشق در پرده مىنوازد ساز » « 1 » يعنى در پردهء تجلّيات جمالى ، ساز معشوقى مىنوازد ؛ « عاشقى كو كه بشنود آواز » يعنى عاشقى مىبايد كه به تصفيهء آينهء دل از زنگ صور كونيّه ، خود را قابل آن تجلّيات ساخته باشد تا آن را قبول كند . « هر نفس نغمهء ديگر سازد » يعنى هر نفس از روى معشوقى نغمهء دگر سازد ، يعنى تجلّى دگر كند ؛ « هر زمان زخمه‌اى كند آغاز » يعنى هر زمان از روى عاشقى به لسان استعداد ، طلب تجلّى ديگر كند و در اين بيت اشارت است به آنكه در تجلّى تكرار نيست . « همه عالم صداى نغمهء اوست » يعنى اجزاء عالم به اعتبار حقائقها و وجوداتها ، نغمه ، يعنى فرع تجلّى - علمى غيبى و وجودى - شهادى اوست ؛ « كه شنيد اين چنين صداى دراز » كه ابد الآبدين منقطع نشود . « راز او از جهان برون افتاد » يعنى راز ذات و اسماء و صفات او از جهان ، يعنى از سبب وجود جهان و مظهريّت وى مر آن‌ها را از نهانخانهء بطون ، به صحراى ظهور آمد ؛ « خود صدا كى نگاه دارد راز » ؛ زيرا كه صدا همان صوت اصل است كه در مرتبهء دويم مىنمايد ؛ پس همچنان‌كه صوت اصل ، افشاى ما فى الضمير صاحب صوت مىكند ، صدا نيز كه بر صورت وى است افشاى آن مىكند ؛ پس ، از وى توقّع ستر و كتمان آن چون توان داشت . « سرّ او از زبان هر ذرّه » يعنى سرّ وحدت ذات و صفات او از زبان هر ذرّه از ذرّات موجود كه به حكم وَ إِنْ مِنْ شَيْءٍ إِلَّا يُسَبِّحُ بِحَمْدِهِ ، به تحميد و تسبيح حقّ سبحانه ناطقند ، « خود تو بشنو كه من نيم غمّاز » يعنى تو خود را قابل سماع آن كن كه من آن راز

--> ( 1 ) . « عشق در پرده مىنوازد ساز * عاشقى كو كه بشنود آواز هر نفس نغمه‌اى دگر سازد * هر زمان زخمه‌اى كند آغاز همه عالم صداى نغمهء اوست * كه شنيد اين چنين صداى دراز راز او از جهان برون افتاد * خود صدا كى نگاه دارد راز سرّ او از زبان هر ذره * خود تو بشنو كه من نيم غمّاز » .