عبد الرحمن جامى

65

أشعة اللمعات ( فارسى )

تواند شد و به اين معنى ، ناظر است آنچه بعد از اين خواهد گفت كه : حجب ذات او صفات اوست ؛ زيرا كه ظاهر ، آن است كه آن بيان حجبى است كه از احتجاب فهم مىشود و احتجاب ، آن است كه محتجب به شعور و اختيار خود به حجاب درآيد و بر حجاب ، قاهر و غالب باشد نه مقهور و مغلوب و اشارت به اين معنى است آنكه شيخ صدر الدّين گفته است : « ان‌شاءالله ظهر فى كلّ صورة و انشاء لم ينضف اليه صورة » « 1 » . پس ، از اينجا معلوم مىشود كه حجب ضرورى وى نيز و از آن به حسب صرافت ذات خود مستغنى است ، كما اشار اليه بقوله : « و به كمال استغنا متفرّد » ؛ پس بنا بر معنى ثانى ، تحقيق آن حجب مىكند و يا بر تقرير معنى اوّل ، نوعى ديگر از حجاب را بيان مىكند و مىگويد : « حجب ذات او صفات اوست » - خواه صفات الهى باشد و خواه تعيّنات كونى - زيرا كه تعيّن صفت متعيّن است . « و صفاتش مندرج در ذات » اندراج الاعداد في الواحد ؛ « و عاشق جمال او » يعنى ظاهره المنبسط على الكائنات ، « جلال او است » : مراد به جلال ، باطن وجود است و عاشقى وى مر جمال را به آن اعتبار است كه منشأ محبّت و عشق او ، لا به حكم « احببت ان اعرف » باطن است و مىتواند بود كه مراد به جلال ، صور تعيّنات وجوديّه باشد ؛ زيرا كه چنان‌كه جمال ، تعلّق به ظهور مىدارد جلال ، تعلّق به بطون مىدارد ؛ پس تعيّنات ، به اعتبار خفا و تستّر ذات به ايشان از قبيل جلال باشند ؛ « و جمالش مندمج در جلال » اندماج الظاهر فى باطن قبل نسبة الظّهور على التّقدير الأوّل ، أو اندماج الواحد فى الأعداد على التّقدير الثّانى ؛ « على الدّوام » - من الأزل إلى الأبد - « خود » من حيث باطنه المطلق أو من حيث التعيّنات الجلاليّة ، « با خود » من حيث جماله المطلق ، « عشق بازد و با غير خود نبازد » ؛ زيرا كه غير نيست نه آنكه غير هست و با وى نپردازد . « هر لحظه از روى معشوق پرده‌اى » يعنى حجابى ، « براندازد » يعنى به حسب استعداد

--> ( 1 ) . ظاهرا قائل اين قول صدر الدّين حموى است كه چنين گفته است : « إذا شاء ظهر في كلّ صورة و إن لم يشأ لا تنضاف إليه صورة » ؛ مفتاح الغيب ، ص 25 .