عبد الرحمن جامى
53
أشعة اللمعات ( فارسى )
مطلقه ، بىاعتبار قيدى و مرتبهاى و بىاعتبار عدم آن ، بلكه مجرد از جميع نسبت و اعتبارات - حتى عن ذلك التجرد أيضا - و بعضى ديگر به آن رفتهاند كه علم است مر مرتبهء الهيت را كه عبارت است از احديّت جمع جميع نسب و اعتبارات اسمائيهء فعليهء وجوبيه نه مر ذات مطلقه را ؛ زيرا كه وضع اسم به ازاء ذات مطلقه اگرچه ممكن است ، اما فايدهء آن ظاهر نيست ؛ چه مقصود از وضع الفاظ ، افاده يا استفاده معنى موضوع له است و اينجا معنى موضوع له كه ذات حقّ و هستى مطلق است - تعالى و تقدّس - مدرك و مفهوم و مشهود و معلوم هيچكس نتواند بود ، فكيف كه به دلالت لفظ و عبارات بدان اشارات توان نمود ؛ رباعية : عشق است برون ز پردهء نور و ظلام * خارج ز احاطهء عقول و افهام خواهم كه بخوانمش به صد نام اما * او برتر از آن است كه گنجد در نام « الّذى نور وجه حبيبه بتجلّيات « 1 » الجمال » : حبيب فعيل است از براى مبالغه در فاعل يا مفعول و مراد به آن ، حضرت رسالت است صلّى اللّه عليه و آله زيرا كه در هريك از فضيلتين ، محبّيّت و محبوبيّت « 2 » در اعلى مراتب كمال است ؛ امّا در فضيلت محبوبى ، چنانكه خطاب « لولاك لما خلقت الكون » مشعر است به آن ؛ و امّا در فضيلت محبّى چنانكه
--> ( 1 ) . ظهور و تجلّى حقّ دو گونه است : تجلّى جمالى و تجلّى جلالى ؛ تجلّى جمالى آن است كه مستلزم لطف و رحمت و قرب باشد و تجلّى جلالى آن است كه موجب قهر و غضب و بعد باشد و به حقيقت هر جمالى ، مستلزم جلالى است و در پى پردهء هر جلالى نيز جمالى نهفته است ؛ زيرا جلال ، جلال احتجاب حقّ است به حجاب عزّت و كبريايى از عبّاد تا هيچكس او را به حقيقت و هويّت - چنانكه هست - نشناسد كه " سبحانك ما عرفناك حقّ معرفتك " و " ما قدروا اللّه حقّ معرفتك " و جمال تجلّى حقّ است به وجه و حقيقت خود از براى ذات خود ؛ پس جمال مطلق را جلالى باشد و آن قهّاريّت حقّ است مر جميع اشياء را به افناء در تجلّى وجه مطلق و اين مرتبه ، علوّ جمال است و اين جمال را دنوّى هست كه با آن به اشياء نزديك مىگردد و آن دنوّ ظهور جمال مطلق است به صورت جميع اشياء و اين دنوّ جمال را نيز جلالى هست و آن احتجاب جمال مطلق است به تعيّنات اكران . ( 2 ) . سير حبّى همان عشق به كمال است كه در تمام اشياء سارى است كه حقّ تعالى سالك را بعد از سلوك ، كه اوّلين مرتبهء آن توبه است ، سير مىدهد و به جذبه مىرساند ؛ و سير محبّى آن است كه حقّ تعالى به جذوات ، سالك را به اعلا درجه سلوك مىرساند و لا يناله العبد الّا به انجام دادن نوافل و بدون مواظبت بر طاعات و عبادات نافله ، از دوام وضو و دوام ذكر و صوم و قلّت طعام و منام و اوراد اوقات و غيره ، به مرتبهء محبوبى حقّ نمىتوان رسيد ؛ اين سير همان سير تفصيلى در تمام اشياء است كه حقّ تعالى سالك را بعد از سلوك ، سير مىدهد و به جذبه مىرساند .