عبد الرحمن جامى

54

أشعة اللمعات ( فارسى )

حديث « ما اوذي نبي مثل ما أوذيت » مفصح است از آن ؛ رباعية : اى رشك جمال يوسف اندر خوبى * در عشق و بلا زيادت از يعقوبى بر جملهء كائنات سبقت دارى * در منقبت محبّى و محبوبى و مراد به وجه حبيب ، ذات و حقيقت وى است . قال تعالى : وَ يَبْقى وَجْهُ رَبِّكَ « 1 » أى ذاته و حقيقته . مىتواند بود كه باء در قوله " بتجلّيات الجمال " صلهء تنوير باشد ، أى نوره بانوار التّجليّات الجماليّة ؛ و حينئذ سؤال مىآيد كه : حقيقت محمّدى همچنان‌كه به تجلّيات جمالى منوّر شده است به تجلّيات جلالى نيز شده است ؛ زيرا كه وى جامع است بين الجمال و الجلال كه آن را كمال گويند ؛ پس تخصيص را جهت نيست . بعضى جواب گفته‌اند كه : جهت تخصيص آن است كه باعث حمد حامد ، تجلّيات جمالى است كه هدايت مهتديان از آثار آن است . و مىتوان بود كه باء سببيّت را بود و حينئذ آن سؤال ساقط مىشود ؛ زيرا كه معنى چنين مىشود كه تنوير وجه حبيب خود كرد به آنچه كرد به سبب تجلّيات جمالى ؛ چه تنوير شىء چه به صفات جلالى از مقتضيات صفات جمالى است « 2 » . و پوشيده نماند كه تنوير را مراتب است ؛ زيرا كه حقايق اشياء را پيش از اعتبار دخول در تحت نورانيّت علم ، مرتبهء استجابت در غيب هويّت ذات ؛ پس تنوير آن اولا جز به آن نتواند بود كه از مرتبهء استجنان در حضرت علم ظاهر شوند و ظهور در حضرت علم را اجمال و تفصيلى « 3 » است ؛ پس تنوير آن ثانيا به آن تواند بود كه از ظلمت اجمال به نورانيت تفصيل آيند و هنوز محصور ظلمت عدم خارجىاند ؛ پس تنوير آن ثالثا به آن تواند بود كه از ظلمت عدم رهايى يافته ، به نورانيّت وجود عينى بهره‌مند شوند و بعد از وجود عينى ، لازم نيست كه همهء كمالات تابعهء وجود در ايشان

--> ( 1 ) . الرحمن ( 55 ) آيهء 27 . ( 2 ) . زيرا در باطن هر جمالى جلال نيز هست . ( 3 ) . كه اوّل در حضرت احديّت به علم اجمالى و بعد به كشف و تفصيل است .