عبد الرحمن جامى
233
أشعة اللمعات ( فارسى )
گر جمله تويى ، پس اين جهان چيست ؟ ، 154 گرچه در زلف توست جاى دلم ، 186 گر در روزى هزار بارت بينم ، 171 گر ز خورشيد بوم بىنيروست ، 169 گر من بودى گرفته با غير آرام ، 141 گر هست شراب خوردن آيين كسى ، 83 گفتا به صورت ارچه ز اولاد آدمم ، 60 گفتم كه كه رايى تو بدين زيبايى ، 187 گويد آنكس در اين مقام فضول ، 135 گويم به هر زبان و به هر گوش بشنوم ، 68 گه برآيد به كسوت حوا ، 97 لاجرم هر ذره را بنمود باز ، 99 لا لون للنّور لكنّ فى الزّجاج بدا ، 136 لانّى فى الوصال عبيد نفسى ، 199 لا يعجبنّك اشكال يشاكلها ، 89 ما كهايم ؟ از ما چه آيد ؟ تا نپندارى كه ما ، 212 ما يرجع الطّرف عنه عند رؤيته ، 170 متى عصفت ريح الولاء قصفت أخا ، 192 متى ما جلّ شيء من خيال ، 64 محقق را كه وحدت در شهود است ، 85 مرا چو دل به خرابات مىكشد هر دم ، 219 مرد عشق تو هم تويى كه تويى ، 114 مرغى است سماع كز حقّ آمد سوى حقّ ، 180 مزن طعن بىدردى اى مدعى ، 180 مست از مى عشق آنچنانم كه اگر ، 171 معشوق و عشق و عاشق هر سه يكيست اينجا ، 84 معشوقه و عشق و ما به هم مىبوديم ، 80 مگس قند و پروانه آتش گزيد ، 199 من كلّ معنى لطيف احتسى قدحا ، 219 من محو در او و او در اعيان سارى ، 181 من و تو كرد آدمى را دو ، 162 من هيچكسم ، هيچكسم ، هيچكسم ، 221 ميل خلق جمله عالم تا ابد ، 112 مىنمايد كه هست و نيست جهان ، 171 ناسوخته دل ز شعلهء شوق و نياز ، 170 نبود رخ او به جز يكى ليك شود ، 76 نحن فى اكمل السرور و لكن ، 212 نسبت فعل و اقتدار به ما ، 164 نظّارگيان روى خوبت ، 99 نقش خود برتراش و او را باش ، 127 نقشم از مصلحت چنان آمد ، 159 نقّل فؤادك حيث شئت من الهوى ، 111 نور حق را نيست ضدى در وجود ، 148 نيست را كعبه و كنشت يكى است ، 132 نى عجب اين است كين مرد گدا ، 117 نى غلط گفتم كه اينجا عاشق و معشوق اوست ، 212 و إذ قال اتممته قد بدا ، 222 و آن دم كزو مسيح همى مرده زنده كرد ، 62 وام كرد از جمال او نظرى ، 81 و انى و ان كنت ابن آدم صورة ، 56 و شغلى بالحبيب بكلّ وجه ، 199 و غنى لى منّى قلبى كما غنى ، 158 و كلّ الّذي شاهدته فعل واحد ، 163 و كلّ مغرى بمحبوب يدين له ، 111 و كلّ مليح حسنه من جمالها ، 112 ولدت أمّي أباها إنّ ذا من أعجبات ، 131