عبد الرحمن جامى

234

أشعة اللمعات ( فارسى )

و ما الوجه إلّا واحد غير أنّه ، 76 و من بعد هذا ما تدقّ صفاته ، 153 و من مطلعى النور البسيط كلمعة ، 62 و نحن فيك شهدنا بعد كثرتنا ، 124 وى گفت كه اى عاشق شيدا تا تو ، 107 هجرى كه بود مراد محبوب ، 198 هر بوى كه از مشك و قرنفل شنوى ، 181 هرچند به حسن ، داستانند همه ، 52 هرچه دانى آن تو باشى بىشكى ، 100 هرچه گيرد ازو به دو گيرد ، 143 هرچه وى روى دلت مصفّاتر ، 169 هر دم ز تو در ديده خيالى بينم ، 177 هر دم كه در صفاى رخ يار بنگرد ، 106 هر شيشه كه سرخ بود يا زرد و كبود ، 137 هر صبح كه مىزنند مرغان چمن ، 52 هر صورت خوب و معنى پاكيزه ، 121 هر گدايى مرد سلطان كى شود ، 117 هر نفس نغمهء ديگر سازد ، 66 هر نقش كه بر تختهء هستى پيداست ، 88 هستى كه به حقّ قوام دارد ، 161 هم از او دان كه جان سجود كند ، 165 هم جمله تويى و هم همه تو ، 154 هم عشقم و هم عاشق هم معشوقم ، 186 هم نهانى ، هم عيانى ، هر دويى ، 149 همه جام است و نيست گويى مى ، 83 همه چيز را تا نجويى نيابى ، 170 همه خواهى كه باشى اى او باش ، 90 همه عالم صداى نغمه اوست ، 66 هيچ باشى چو جفت فردى تو ، 190 يارى دارم كه جسم و جان صورت اوست ، 120 يا من هو اختفى لفرط نوره ، 49 ، 148 يحدّثني في صامت ثمّ ناطق ، 67 يك چشم زدن ز روى آن شمع طراز ، 170 يك ذرّه و صد هزار خورشيد ، 116 يك عين متّفق كه جز او ذرّه‌اى نبود ، 74