عبد الرحمن جامى
231
أشعة اللمعات ( فارسى )
جز تو را چون دوست نتوان داشتن ، 112 جسمم همه اشك گشت و چشمم بگريست ، 86 جمالش از همه ذرات كون مكشوف است ، 110 جمله يك نور است اما رنگهاى مختلف ، 137 جهان را بلندى و پستى تويى ، 120 چتر برداشت و بركشيد علم ، 80 چون آفتاب در رخ هر ذرّه ظاهرم ، 68 چون باز در فضاى دل خود نظر كند ، 106 چون بنگرم در آينه عكس جمال خويش ، 60 چون پديد آيى چو پنهانى مدام ، 149 چون جلوه تو نيست مكرر حاشا ، 177 چون جمالش صدهزاران روى داشت ، 98 چون سايه ز ذات يافت مايه ، 161 چون قدم آيد حدث گردد عبث ، 162 چون من همه معشوق شدم عاشق كيست ، 86 چون نغمهء بلبل از پى گل شنوى ، 181 چون هرچه هست در همه عالم ، همه منم ، 68 چون هست يقين كه نيست جز تو ، 154 چون هوا رنگ آفتاب گرفت ، 83 چون يك است اصل عدد از بهر آن ، 99 چيزى كه وجود او به خود نيست ، 161 حاشا كه ز سر عشق غافل مانم ، 110 حجاب روى تو هم روى توست در همه حال ، 148 حقّا كه نديدهاند در روى بتان ، 111 خلق را روى كى نمايد او ، 214 خلوت به من أهوى فلم يك غيرنا ، 140 خواهم كه بخوانمش به صد نام اما ، 53 خواهم كه كنى چنان به عشقم مشغول ، 201 خواهى به فراق كوش خواهى به وصال ، 198 خوبان كه فريب عقل و جانند همه ، 52 خود گفت حقيقت و خود اشنيد ، 94 خود مىگويند و باز خود مىشنوند ، 95 خورشيد آسمان ظهورم عجب مدار ، 60 خورشيد رخت حجاب بودم بشكافت ، 93 خيال كژ مبر اينجا و بشناس ، 153 دامنش چون به دست بگرفتم ، 200 در اين ره گر به ترك خود بگويى ، 207 در تنگناى صورت ، معنى چگونه گنجد ؟ ، 127 در چشم عيان شاهد و مشهود تويى ، 52 در حديث آمد كه دل همچو پرى است ، 101 در دايرهء دور زمان جز من كيست ، 181 در روى تو روى خويش بينند ، 99 در شهر نگويى كه تو باشى يا من ؟ ، 121 در صورت نيكوان دوصد رمز نكو ، 67 در كون و مكان هيچ نبينم جز عشق ، 110 در مذهب ما سواد اعظم ، 191 در وحدت عشق چون به هم پيوستيم ، 168 در هرآينه روى ديگرگون ، 97 درياى كهن چو بر زند موجى نو ، 88 دعوى عشق مطلق مشنو ز نسل آدم ، 114 دل يك قطره را گر برشكافى ، 116 دى عشق بنشان بىنشان مىگفت ، 51 ديدم او را به چشم او پس گفتم ، 107 ديدم به تو خويش را تو خود من بودى ، 206 راز او از جهان برون افتاد ، 66 رأيت ربّى به عين ربّى ، 107