عبد الرحمن جامى

213

أشعة اللمعات ( فارسى )

لمعهء بيست و هفتم در بيان مبدأ شهود عاشق و تحقيق آنكه شاهد چگونه مشهود مىشود « عاشق را » به حكم مصراع : [ فلم تهونى ما لم تكن فى فانيا ] * و لم تفن ما لا يجتلى فيك صورتى « طلب شهود » به مجاهدات و رياضات و دوام ذكر و توجه ، « بهر فناء است « 1 » از وجود » و هستى مجازى ، « در عدم و نابود براى آن مىزند كه در حال عدم » يعنى عدم اعيان ثابته از رنج وجود و ذل حجابيّت آن « آسوده بود ؛ هم شاهد بود و هم مشهود » ؛ زيرا كه در آن مرتبه ، علم با عالم و معلوم متحد است ؛ « بيت : زان قبل بود شاهد و مشهود * كه به نزديك خويش هيچ نبود چون موجود شد » به ظهور حقيقت وجود در وى و تقيّد اطلاقش به وى به سبب آن تقيّد و تعيّن ، « غطاى بصر خود گشت ؛ از شهود محروم ماند ؛ بصر او عين محبوب آمد به دليل " كنت سمعه و بصره " و اويى او غطاى اين بصر ؛ أنت الغمامة على شمسك فاعرف حقيقة نفسك » تويى ابر ، بر آفتاب حقيقت كه به صورت تو متلبّس شده است ؛ پس بشناس حقيقت نفس خود را كه همان آفتاب است به صورت تو متلبّس شده ، يا آن

--> ( 1 ) . كمال عاشق در فناست ؛ چه فناى او عين بقا و شهود او در فناى اوست .