عبد الرحمن جامى

186

أشعة اللمعات ( فارسى )

دل و دل در قبضهء او ، مگر بر زبان ترجمان اين معنى رفته است ؛ نظم : گرچه در زلف توست جاى دلم * در ميان دل حزين منى تا بدانى كه از لطافت خويش * هم تو دربند زلف خويشتنى همه دربند خود بود ؛ پرواى غير ندارد » ؛ زيرا كه غير نيست ؛ « جز در خود نگنجد ؛ يگانگى جز در يگانگى قرار نگيرد ؛ فردانيّت » كه وحدت حقيقى حقّ است - سبحانه - « جز در وحدانيّت » كه وحدت مجموعى دل است « آرام نيايد ؛ از اين حرف ، حقيقت دل معلوم توان كرد » و آن برزخى است جامع ميان حقايق الهى و كيانى ؛ و برزخ زايد نيست بر طرفين خود چنان‌كه از لوازم برزخيّت است « و كم كسى داند ، صاحب‌دلى [ از مناجات خود چنين ] خبر داد [ و احوال و كيفيّت و كميّت وقت را بر اين رسم نهاد ] ؛ رباعى : گفتم كه كه رايى تو بدين زيبايى * گفتا : خود را كه خود منم يكتايى هم عشقم و هم عاشق و هم معشوقم * هم آينه هم جمال هم بينايى » .