عبد الرحمن جامى
187
أشعة اللمعات ( فارسى )
لمعهء بيستم در بيان تقسيم صفات به وجودى و عدمى و اضافت صفات وجودى به معشوق و صفات عدمى به عاشق و تحقيق معنى فقر و بيان مراتبش و بيان " الفقر سواد الوجه فى الدارين " و ترجيح فقر بر غنا « عشق » يعنى نسبت محبت كه طالب طرفين و معشوق است ، « سلطنت و استغنا به معشوق داد » نه به عاشق « مذلّت و افتقار به عاشق » نه به معشوق ، زيرا كه عاشق را از جهت عاشقى ناچار است از شعور به جمال معشوق و ميل به آن و طلب وصول به آن و رفع موانع از وصول و استمرار وصول بعد الحصول و دفع قوادح در آن ، و اين همه افتقار است و افتقار مايه مذلّت ؛ و امّا معشوق اگرچه در اتصاف به صفت معشوقى محتاج است به عاشق ، امّا شايد كه وى را شعور به آن نباشد و اگر باشد طالب وجود و بقاى آن نباشد ؛ پس وى را - من حيث هو معشوق - هيچ نوعى حاجتى كه موجب تذلّل باشد نيست ، و اگر وى را فرضا شعور به صفت معشوقى باشد و ابقاى آن را خواهد و در ميل به ابقا مذلّتى كشد ، از آن حيثيّت ، وى عاشق خواهد بود نه معشوق و آن مذلّت از جهت عاشقى خواهد كشيد نه از جهت معشوقى . و چون اين را دانستى كه مذلّت لازم عاشقى است نه معشوقى بدان كه : « عاشق ،