عبد الرحمن جامى
185
أشعة اللمعات ( فارسى )
ممرّ وى « 1 » مىرسد ؛ وى چون مرآتى است كرىّ در مركز عالم نهاده - هم مواجه حقّ و هم مواجه خلق - به رويى كه در حقّ دارد ، فيض مىگيرد و به رويى كه در خلق دارد ، فيض مىرساند ؛ « بيت : بتى كز حسن در عالم نمىگنجد عجب دارم * كه دايم در دل تنگم چگونه خانومان سازد ! با يزيد از سعت دايرهء دل خود چنين خبر داد كه : " اگر عرش و صد بار ، صد هزار بار چند عرش و هرچه در اوست در گوشهء دل عارف نهند ، عارف از آن خبر نيابد " جنيد گفت : " چگونه خبر يابد كه : المحدث إذا قورن بالقديم لم يبق له أثر " يعنى آنجا كه آفتاب قدم نور افشاند ، از سايه ، هيچ اثر باقى نماند و شكّ نيست كه چنين دل ، مطرح انوار قدم است ، لاجرم عرش و مادون عرش نسبت به وى در حكم عدم است . « با يزيد چون نظر در چنين دلى كند كه محدث را اثر نبود » به بصر حقّ ، « همه قديم بيند لاجرم » به لسان حقّ « سبحانى گويد . - تمثيل - يكى از يخ » كه آبى است منجمد ، « كوزهاى ساخت و پرآب كرد » شكّ نيست كه آن كوزه به صفت انجماد و صورت كوزگى از آب ممتاز بود ، اما « چون آفتاب بتافت » و كوزه به گداختن شتافت ، « كوزه را آب يافت » همچنين چون حقيقت مطلقه به صور تعيّنات ظاهر شد و مظاهر متكثّره پيدا آمد ، ناگاه آفتاب احديّت بر دل صاحب دولتى تافتن گرفت و صور تعيّنات را از نظر شهود وى مضمحل گردانيد ، همه را يكى ديد ، « گفت : ليس فى الدّار غيره ديّار ، بيت : صياد همو صيد همو دانه همو * ساقى و حريف و مى و پيمانه همو عجب كارى است « وسعني قلب عبدي ، و القلب بين إصبعين من أصابع الرّحمن » ، او در
--> ( 1 ) . كه ولىّ است ، مىرسد . قطب الاقطاب كه بالاترين آنها در حضرت رسول اكرم صلّى اللّه عليه و آله موجود است ، از آن جهت كه خاتم اولياست ، نه از آن جهت كه خاتم انبياست ، و اين خاتميّت اولياء در تمام ائمّه عليهم السّلام دور مىزند و در نهايت به حضرت ولىّ عصر - عجّل اللّه تعالى فرجه الشّريف - كه خاتم اولياء است مىرسد و بعد از او كسى ديگر داراى چنين مقامى نخواهد بود ، مگر هنگامى رجعت ، كه اولياء مجدّدا به دنيا رجعت مىكنند كه در اين صورت هريك از آنها در زمان رجعت خودشان خاتم اولياء همان عصر خواهد بود .