پير جمال الدين محمد اردستانى

66

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى )

چون بنوشى باده لا يعقل شوى * ناظر جانان و يار دل شوى » « 1 » « اى عزيز هشياران كه جام محبت نوشيده باشند به سبب سكر ذوق ديده باشند چون نيم‌مستانه چشم به عالم صورت كنند و بدانند آنچه نشنيده باشند و تعريف آن نتوانند كرد مراتب ايشان پيش خداى تعالى هزار بار بلندتر است از دانندهء خبر كه به علم باشد » « 2 » ساقيا مى ده ميى كآرد حضور * آن ميى نى كآورد بانگ غرور آن ميى كه نفس بر خاك افكند * تا صفاى نو بر افلاك افكند آن ميى كه ناورد آخر ملال * كه بود ذوقش مزيد و بىزوال آن ميى كه دل كند راضى به دوست * آن ميى كز ساغر و پيمان هوست آن ميى كه عقل با تمكين كند * نى ميى كه روى را رنگين كند آن ميى كه متصل با كوثر است * كه ظهور دايم و جان‌پرور است آن ميى كه شخص را عريان كند * فارغ از وسواس هر شيطان كند . . . « 3 » « كه جامم پياپى دهى اى غلام * كه مى مىرساند ز جانان پيام « 4 » كه در مى نهانَست سرّى غريب * كه آن سِر نداند به غير از حبيب » « 5 » سبك شاعرى و نويسندگى : 1 . نظم ولى فعل زمان چون شعر بنده است * كه مىتازد فرس بر بام و ميدان « 6 » پيرجمال براى شرح عقايد و گفته‌هايش بيشتر به نظم تمايل دارد علت آن را همچنين گفته است : « گوش به نظم دار كه در نثر حجاب نورانى هست و در نظم همه عشق است و مستى و حقيقت حق در سر نظم گوياست » « 7 »

--> ( 1 ) . احكام المحبين ، برگ 160 . ( 2 ) . نهاية الحكمة ، برگ 245 . ( 3 ) . فتح الابواب ، برگ 544 . ( 4 ) . شرح الكنوز ، ص 253 . ( 5 ) . همان ، ص 264 . ( 6 ) . ديوان پيرجمال ، ص 126 . ( 7 ) . تنبيه العارفين ، برگ 238 .