پير جمال الدين محمد اردستانى

103

شرح الكنوز و بحر الرموز ( فارسى )

[ اشارت به سبق تجلى حقيقت عشق در پيكر زيبامنظر معشوق و . . . ] اشارت به سبق تجلى حقيقت عشق در پيكر زيبامنظر معشوق و ربودن عاشق بىاختيار ، و آگاه شدن در هر مرتبه از سريان انوار جمال و غلبهء آثار جلال و استجماع هر دو و حيثيت در ذات معشوق بر وجه كمال . « 1 » چو قامت برافرازد « 2 » آن شمع دل * بسوزد نماند مرا جمع دل زهى آن نمازى كه قبل الغروب * شود قرة العين اهل قلوب كه يعنى دو ابروى آن سرو ناز * ز عشقست محراب اهل نماز كه تا تو بدانى كه جز عشق نيست * ضرورت بدان هم كه خود عشق چيست « 3 » كه عشقَست معشوق و يار قديم * و زو ماه دل شد به هردم دونيم تو ساقى نگهدار و باقى بمان * كه در لعل ساقيست مستىِ جان به جام و سبو مَى توانى كشيد * به ساقى توان گفت هل من مزيد « 4 » بزرگى عشق و عزيزى دوست * چو مغز روان است در قشر و پوست كجا ديده‌اى دل كه بيند رخش * كجا گوش هوشى برين « 5 » پاسخش كه گويم حكايات بس دلپذير * ز معشوق و عاشق ز الطاف پير ز سير مريد و كدورات نفس * ز نفس عقول و ز اثبات نفس ز انوار خورشيد و رخسار يار * ز بحر محيط و ز گلزار و خار ز دور قمر وز مسير فلك * ز انس « 6 » و ز جنّ و ز عرش و ملك ز ضعف هلال و ز بدر كمال * ز قبح و قبيح « 7 » و ز حسن و جمال ز سلطان و لشكر ز تخت و كلاه * ز رخت و ز پخت و ز جاه و ز چاه « 8 »

--> ( 1 ) . م ( كلا ) : [ اشارت به آگاه شدن در هر مرتبه از سريان جلال و جمال در معشوق . ] ؛ ل ( كلا ) : [ اشاره به سبق تجلى حقيقت عشق در پيك معشوق و ربودن عاشق بىاختيار از سريان جلال و جمال معشوق . ] ؛ ن ، ج ، س و ك ( كلا ) : [ اشاره به تجلى حقيقت عشق در صورت معشوق و ربودن عاشق بىاغيار و آگاه شدن عاشق در هر مرتبه از سريان ( ك : مراتب سريان ) جمال و جمال در معشوق خود ( ج : در معشوق ) ] . ( 2 ) . ل : برافروزد . ( 3 ) . ك : كه خود عشق نيست . ( 4 ) . ق / 30 . ( 5 ) . م : بذين و ل : بدين . ( 6 ) . د ، م ، ن : زانسى . ( 7 ) . د ، م : ز قبح قبيح . ( 8 ) . اصل : ز جاه و ز جاه ؛ د ، ل : ز جاه و ز چاه .