عبد الرحمن جامى
83
مرقع نى نامه جامى ( فارسى )
با لب دمساز خويشم گشته جفت * مىنيارم بر لب الّا آنچه گفت يابد از بانگم كلام حقّ ظهور * خواه فُرقان خواه انجيل و زَبور رقص چرخ و انجُم از ساز منست * قدسيان را سُبْحه ز آواز منست هركه دور افتاد « 1 » از بخت نَژَنْد * مىكنم آگاهش از بانگِ بلند و « 2 » آنكه اندر صفّ نزديكان نشست * راز مىگويم به گوشش پَستپَست گاه شرح محنت هجران دهم * بيدلان را داغها بر جان نهم گاه « 3 » آرَم مژدهء قُربِ « 4 » وصال * بخشم اهل ذوق را صد گونه « 5 » حال هم شرايع را بيان من مىكنم * هم حقايق را عيان من مىكنم هرچه باشد نظم و نثر اندر زَمَن * نيست الّا نغمههاى لحنِ « 6 » من هست از اين خوشنغمههاىِ جانفزا * مثنوى در شش مُجلّد يك نوا فرصتى « 7 » خوش بايد و عمر « 8 » دراز * تا بگويم حال خود يك شَمّه باز چون به پايان مىنمايد اين سخن * مىنَهَم مُهر خموشى بر دهن و مىتواند بود كه مراد از نى قلم بوده باشد كه استعاره كرده باشند از براى انسان مذكور . اگرچه بعضى اوصاف « 9 » و احوال كه حضرت مولوى برنى اجرا كرده است ملايم اين معنى نمىنمايد و جامع ميان ايشان آن باشد كه حركات و سكنات هيچيك فى الحقيقة مستند به وى « 10 » نيست ، بلكه وى مظهر افعال و احوال ديگريست كه مؤثّر و متصرّف است [ در وى ] « 11 » و وى را مرتبهء مظهريّت بيش نى . خامه مىگويد به الحانِ صَرير * مىزنم مرغان معنى را صَفير مىكشم ناكامشان « 12 » در دام خط * دانه مىريزم بر ايشان از نُقَط از سيهكارىّ بختِ واژگون * رفته در آب سياهم سرنگون چون برآرم سر از آن آب سياه * طُرّهء شبگُسترم بر روىِ ماه صفحهء كافور را مشكين كنم * سنبلِ تر زيورِ نسرين كنم مىكنم چون شانه فرق خود شكاف * مىشوم زان شانه هردم حُلّهباف در برِ حُورانِ معنى زين عمل * تو بِتُو « 13 » مىافكنم مشكين حُلَل
--> ( 1 ) ص ، م ، چ : دور افتاده با ( 2 ) م : - و ( 3 ) م : گاهى ( 4 ) ص : قرب و ( 5 ) ص ، م ، چ : وجذ و ( 6 ) چ : نغز ( 7 ) ص ، م : فرصت ( 8 ) چ : عمرى ( 9 ) چ : + كمال ( 10 ) چ : به وى مستند ( 11 ) افزوده از ص ، م ، چ ( 12 ) ص ، م ، چ : ناگاهشان ( 13 ) ص ، م ، چ : نوبنو