پير جمال الدين محمد اردستانى
409
مرآت الافراد ( فارسى )
آن مَهِ نامهربان هر مَه تابان شود ، * بَدر شود ، ناگهان لاغر و پنهان شود . . . ( چهل و سه بيت ) ، 110 - 112 سِرّ ما را بىگمان موقن بود * زانكه مؤمن آينه مؤمن شود ( فقط يك بيت ) ، 299 كس به زيرِ دُمّ خَر خارى نهد * خر نداند رفعِ آن ، برمىجهد . . . ( دو بيت ) ، 264 با كريمى گر كنى احسان ، سزد ، * هر يكى را او عوض هفتصد دهد ( فقط يك بيت ) ، 331 هركه در كوى غمش صابر و جانباز آيد * چون تن ار گشت فنا ، ليك چو جان بازآيد . . . ( پنج بيت ) ، 37 ، 104 ، 105 بيا ، طالب ، آخر مشو نااميد ، * كه جُوياى صيدست بازِ سفيد . . . ( پنج بيت ) ، 75 هر مَه مَهِ مَن بىمن اسرار به من گويد ، * چون بلبل آشفته احوال چمن گويد . . . ( پنج بيت ) ، 76 درآ ، سائل ، به صلح و كينه بگذار * كه تا گويم حديث پرده و بار . . . ( شصت و چهار بيت ) ، 270 - 272 بيا ، گوشى به رازِ عاشقان دار * اگرچه رازِ دل نايد به گفتار . . . ( دو بيت ) ، 251 اى كه دارى ميل روى خوبِ يار ، * رُو ابا اهل محبت روزهدار . . . ( دو بيت ) ، 233 گفت اى احولانِ بىابصار ، * شاد از اسفار و خرّم از افسار . . . ( چهل و چهار بيت ) ، 225 - 227 بازِ سلطانى عزيز و كاميار ، * ننگ باشد گر كند كبكت / كبكش شكار ( فقط يك بيت ) ، 236 ، 354 بيا يكدم چو آدم دَم نگهدار * كه تا گردى خليفه دَورِ پرگار . . . ( هشتاد بيت ) ، 122 ، 126 پريشانِ زُلفش ندارد قرار ، * كه قدش چو دارست و زلفش چو مار . . . ( دوازده بيت ) ، 79 حلقهء زنجير زُلف آن نگار * گشته اندر گردنم خوش استوار . . . ( پنج بيت ) ، 277 موسيا ، گر خضر يا بى درگُذار ، * مُرده شو در پيش رويش زينهار . . . ( شش بيت ) ، 281