صائن الدين على بن تركه

30

عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )

آهنگ يكسر تا بارگاه قدسى پناه شيخ تاختند ؛ « 1 » « جنيبت پيش راندند « 2 » آشنايان » . مجلسى كه چون چشم نيم‌خواب بتان آرميده بود ، مانند زلف مشوّش دلبران به هم برآمد و مجمعى كه همچون مجموعهء گل اسباب مؤانست جمع داشت ، به يك باد مخالف بر مثال اوراق مبتّر خزان از هم فروريخت . ترجمان وقت همه بر فحواى « 3 » چه مستى است ندانم كه ره « 4 » به ما آورد * كه بود ساقى و اين باده از كجا آورد متعجّب بمانده « 5 » زبان حال هر يك نهفته به گفتهء « 6 » : خيال گنج مىبيند چراغم * نسيم دوست مىيابد دماغم مگر باد بهشت اينجا گذر كرد * كه چندين خرّمى در ما اثر كرد مگر با ماست آب زندگانى * كه ما را زنده دل دارد نهانى مترنّم گشت . شيخ از سر تحيّر گفت : كيست كه پاى انبساط بر بساط قدس مىنهد و حلقهء جسارت بر در مجامع انس مىزند « 7 » ؟ با محتسب شهر بگوييد كه زنهار * در مجلس ما سنگ مينداز كه جامست پير سماع كه آن گوشه تعلّق به خدمتش دارد ، گفت : قاصدى است [ 445 الف ] نغمه نام ، از طرف شرق « 8 » مىرسد و از پادشاه آن ولايت آوازه‌هاى بوالعجب مىدهد و حكايات « 9 » غريب به عبارات « 10 » عجيب ادا مىكند . شيخ برقع ملمّع خيال را بر سر كشيده « 11 » به صفّهء بار خراميد و قاصد را طلبيد كه : از كجايى و پادشاه تو كيست و كار تو چيست ؟ گفت « 12 » : ما گروهى حشم‌نشين باشيم صاحب حطّ و ترحال و برداشت و فروداشت . هرجا كه هوايى دلكش آيد و گوشه‌اى نزه باشد ، محلّ ماست و هر مجلسى كه زمزمهء

--> ( 1 ) . B : + ع ؛ D : + ص ؛ F , G و J : + مصراع ؛ I : + شعر ( 2 ) . C و E : رانند ( 3 ) . D : + ش ؛ F , G و I : + بيت ( 4 ) . G , I , J : رو ( 5 ) . G : مانده ؛ I : بماند و ( 6 ) . D و I : + شعر ؛ J : + بيت ( 7 ) . D و I : + شعر ؛ F و J : + بيت ؛ G : + فرد ( 8 ) . G : مشرق ( 9 ) . I : حكايت ( 10 ) . I : عبارت ( 11 ) . I : بركشيد و ( 12 ) . D : + ص