صائن الدين على بن تركه
189
عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )
لاله ساغرگير و نرگس مست و بر من نام فسق * داورى دارم بسى يا رب كه را داور كنم 74 ، 142 من اوّل روز دانستم كه با شيرين در افتادم * كه چون فرهاد بايد شست دست از جان شيرينم 97 ، 155 ما كه از دست روح قوت خوريم * كى نمكسود عنكبوت خوريم 78 و گرنه ما كدامين خاك باشيم * كز آن ميمون ورق حرفى تراشيم 84 ، 147 و گرنه ما كدامين خاك باشيم * كه از ديوان تورنگى ( گردى ) تراشيم 147 گاه ميدان لطف را فارس * گاه چوگان قهر را گوييم 31 نه بامش را نهيب از ماه و خورشيد * نه بومش را گزند از ابر و باران 49 نماييم كارى به گرز گران * كه ننمود رستم به مازندران 39 بلبل زده بانگ و ناله چون بىخبران * در وجد گل و صبح به هم جامه دران 26 اگر چه چون رگ گردن به بنده نزديك است * خداى دور بود از بر خدا دوران 81 ، 146 بودم آن روز من از طايفهء دردكشان * كه نه از تاك نشان بود و نه از تاكنشان 145 پى سپر جرعهء مىخوارگان * دستخوش بازى سيارگان 42 ، 122 عقل كه از خافقين گوى بصارت ربود * هست به ميدان عشق اعورى از احولان 67