صائن الدين على بن تركه

188

عقل و عشق يا مناظرات خمس ( فارسى )

از صفاى مى و لطافت جام * درهم آميخت رنگ جام و مدام 129 عاريت كس نپذيرفته‌ام * آنچه دلم گفت بگو گفته‌ام 27 به غير از آن كه بشد دين و دانش از دستم * بيا بگو كه ز عشقت چه طرف بر بستم 93 ، 153 سايه‌اى بر دل ريشم فكن اى گنج مراد * كه من اين خانه به سوداى تو ويران كردم 105 ، 158 بهانه كرده‌ام نان را و ليكن مست خبّازم * نه بر دينار مىگردم كه بر ديدار مىگردم 139 در ره عشقش نفسى مىزدم * بر سر كويش جرسى مىزدم 27 ، 109 جز خيالى ز تنم بيش نماندست ز درد * بلكه آن نيز خيالى است كه مىپندارم 89 بهانه كرده‌ام نان را و ليكن مست خبّازم 68 ، 139 همچو چنگم سر تسليم و ارادت در پيش * تو به هر زخم كه خواهى بزن و بنوازم 102 ، 157 چو آمد يار مهرويم كه باشم من كه من باشم * چو هر خارى از و گل شد چرا من ياسمن باشم 147 خيال گنج مىبيند چراغم * نسيم دوست مىيابد دماغم 30 همه خوانند نه اين نقش كه من مىخوانم * همه دانند نه اين رمز كه من مىدانم 77 ، 144 تا به يكى نم كه بر اين گل زنم * لاف ولى نعمتى دل زنم 48 ، 124 در ره عشقت نفسى مىزنم * بر سر كويت جرسى مىزنم 109