صائن الدين على بن تركه

5

چهارده رساله فارسى ( فارسى )

مقدمه شك نيست كه هر علمى كه در صدر تأليف و ضبط مىآرند « 1 » ، او را از موضوعى « 2 » كه تحقيق احوال او كنند « 3 » در آن علم و از چگونگى او بحث و جست‌وجو « 4 » كنند ، ناگزير خواهد بود ، چنانچه « 5 » در اين علم كه از حقيقتى « 6 » واحده بحث مىكند « 7 » كه « 8 » : « منزه باشد از تعيين و تمييز » و ساير چيزها كه موجود شده ، در « 9 » هر عالم كه هست از پرتو نور او است « 10 » : هرچه از كائنات گيرد رنگ * جمله در خاك پاش مىبينم و اين حقيقت را هر طايفه‌اى از صوفيان به عبارتى و اشارتى از او نشان مىدهند و بعضى از متأخران آن را به عشق تعبير كنند چنانچه مصنف گويد « 11 » : عشقم كه در دو كون مكانم پديد نيست * عنقاى مغربم كه نشانم پديد نيست ز ابرو و غمزه هر دو جهان صيد كرده‌ام * منگر بدان كه تير و كمانم پديد نيست و ديگر گفته « 12 » : عشق است كه هم مى است و هم جام * عشق است مى حريف‌آشام « 13 » و اين اصطلاح از اصول نقلى و وجوه مناسبات عقلى مؤيدات دارد ، چه در قرآن مجيد وارد شده معنى دوستى به وجهى كه شامل خدا و بنده است در آيهء كريمهء « فَسَوْفَ يَأْتِي اللَّهُ بِقَوْمٍ يُحِبُّهُمْ وَ يُحِبُّونَهُ » يعنى البته زود باشد كه

--> ( 1 ) - ن : مىآورند . ( 2 ) - ب : موضعى . ( 3 ) - ب : كند . ( 4 ) - ب ، ن ، دم : جست‌وجو ناگزير . ( 5 ) - ن : چنان كه . ( 6 ) - ن : حقيقت . ( 7 ) - ن ، دم : مىكنند . ( 8 ) - ب : مصراع . ( 9 ) - دم : در عالم . ( 10 ) - ب : فرد . ( 11 ) - ب : بيت . ( 12 ) - ب : گفت . ( 13 ) - ب : عشقست مى حريف‌آشام - عشقست كه هم مى است و هم جام .