صائن الدين على بن تركه
303
چهارده رساله فارسى ( فارسى )
خليفهء حق و كون جامع است و صاحب قلب چيزى ديگر را راه وصول به دو نيست چنانچه در اين بيت از آن افصاح مىنمايد كه : و القلب من حيث ما تعطيه فطرته * يجول « 1 » ما بين مغناه و معناه يعنى دل انسان از آن مرتبه كه داده است او را فطرت او چنانچه فحواى « فِطْرَتَ اللَّهِ الَّتِي فَطَرَ النَّاسَ عَلَيْها » . از آن افصاح مىنمايد هم در معنى و باطن حرف راه دارد و هم در مغنى و ظاهر او و جولان در ميان هر دو مىكند « 2 » از روى برزخيتى كه حقيقت قلب از آن ظاهر گشته ، چنانچه بر واقفان اصول قوم پوشيده نيست كه حقيقت انسانى برزخ واقع شده ميانهء وجوب كه ظاهر وجود است و ميانهء امكان كه ظاهر علم است . و قلب صورت او است و تمام تحقيق اين سخن را در كتاب فصوص الحكم بايد طلبيد ، در اينجا گنجايى بيش از اين نخواهد بود . و چون تحقيق معنى وجود بمراتبه كه به منزلهء مقدمات است كرد و خصوصيت قلب انسانى را در ميان آن نمود ، مىخواهد كه بيان حضرت الوهيت كه مقصود همان است بكند ، هرآينه مىگويد : عز الاله فما يحويه من احد * و بعد هذا فانا قد وسعناه يعنى حضرت الوهيت و جناب جلالش از آن عزيزتر و گرامىتر است كه هيچكس به حريم حوايت آن در آيد و بعد از اين ما كه صاحب اين قلب جمعيت شعاريم او را گنجانيدهايم . و چون اين سخن رايحهء رعونت دارد و جاى آن است كه محمول بر مجرد شطح افتد چنانچه دأب بعضى از طايفهء متصوفه مىباشد ، و جناب ناظم در صدد تحقيق مىباشد و از آنگونه سخن مجتنب و محترز ، مىگويد : و ما انا قلت قد جاء الحديث به * عن الاله و هذا اللفظ فحواه يعنى اين سخن كه من گفتم در حديث صحيح آمده است از حضرت الوهيت كه نگنجانيد مرا زمين من و آسمان من و نگنجانيد مرا دل مؤمن ، در آن
--> ( 1 ) - دم : يحول . ( 2 ) - م 2 : مىكند روى