شمس الدين محمد تبريزى مغربى

67

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى )

غزل 2 اى جمله جهان در رخ جان‌بخش تو پيدا * وى روى تو در آينه كون هويدا تا شاهد حسن تو در آينه نظر كرد * عكس رخ خود ديد بشد واله و شيدا هر لحظه رخت داده جمال « 1 » رخ خود را * بر ديدهء خود جلوه به به صد كسوت زيبا از ديدهء عشاق برون كرده نگاهى * تا حسن خود از روى بتان كرده تماشا رويت ز پى جلوه‌گرى آينهء ساخت * آن آينه را نام نهاد آدم و حوا 20 حسن رخ خود را به همه روى درو ديد * زان روى شد او آينه جملهء اسما « 2 » اى حسن تو بر ديدهء خود كرده تجلى * در ديده خود ديده عيان چهره خود را چون ناظر و منظور تويى غير تو كس نيست * پس از چه سبب گشت پديد اين همه غوغا اى مغربى آفاق پر از ولوله گردد * سلطان جمالم چو زند خيمه بصحرا 3 بيا بر چشم عاشق كن تجلى روى زيبا را * كه جز وامق نداند كس كمال حسن عذرا را

--> ( 1 ) - سپه - جمالى ( 2 ) - سپه اشياء