شمس الدين محمد تبريزى مغربى

68

ديوان كامل شمس مغربى ( بانضمام رساله جام جهان نما ) ( فارسى )

25 به صحراى دل عاشق بيا جلوه‌كنان بگذر * به روى عالم‌آرايت بيارا روى صحرا را دمى از خلوت وحدت تماشا را بصحرا شو « 1 » * نظر با ناظران افكن ببين اهل تماشا را دماغ جان اهل دل ببوى خود معطر كن * ز روى خويش نورى بخش هر دم چشم بينا را « 1 » الا اى يوسف مسكين ملاحت تا به كى دارى * حزين يعقوب بيدل را غمين جان زليخا را تو حلوا كرده‌اى پنهان مگسها گشته سرگردان * اگر جوش مگس خواهى بصحرا آر حلوا را 30 الى اى ترك يغمائى بيا جان را به يغما بر * نه دل ترك تو خواهد كرد نى تو ترك يغما را جهان پرشور از آن دارد لب شيرين ترك من * كه تركان دوست مىدارند دايم شور و غوغا را سخن با مرد صحرائى الا اى مغربى كم گو * كه صحرايى نمىداند زبان اهل دريا را 4 ز روى ذات برافكن نقاب اسما را * نهان به اسم مكن چهره مسما را نقاب برفكن از روى و عزم صحرا كن * ز كنج خلوت وحدت دمى تماشا را 35 اگر چه پرتو انوار ذات محو كند * چه اين نقاب بر افتد جميع اشيا را اگر چه سايه عنقاى مغربست جهان * وليك سايه حجاب آمدست عنقا را « 2 » نقوش كثرت امواج ظاهر دريا * حجاب وحدت باطن شدست دريا را فروغ چهرهء عذرا نهان همىدارد * ز چشم وامق بيدل عذار عذرا را

--> ( 1 ) - سپه - رو ( 2 ) - سپه - ولى تن تو حجاب آمده است عنقا را