فريدون بن احمد سپهسالار
74
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
بيت ستارهايست خدا را كه بر زمين گردد 188 * كه در هواى ويست آفتاب و چرخ كبود بسا سحر كه درآيد به صومعه مؤمن * كه من ستارهء سعدم بجو ز من مقصود ستارهام كه من اندر زمين و بر چرخم « 1 » * به صد مقامم يابند چون خيال خدود و در غزلى ديگر مىفرمايد رضى اللّه عنه : دى بر سرم تاج زرى بنهاده است آن دلبرم * 189 چندانكه سيلى مىزند آن مىنيفتد از سرم شاه كلهدوز ابد بر فرق من از فرق خود * شبپوش عشق خود نهد تا بنده « 2 » باشم لاجرم چون كامل بدين درجهء شريف مىرسد و تمامت وجود را طفيل ذات خود مىيابد بر وى واجب مىگردد تا عالميان را از مقام و شأن خويش باخبر گرداند و عظمت خود را بر همه هويدا كند ، چنان كه از حضرت رسالت صلى اللّه عليه و سلم منقولست كه : « كنت نبيا و آدم بين الماء و الطين » و همچنان مرويست از شكوفهء شاخ نبوت جعفر صادق رضى اللّه كه گاهگاه تزكيهء نفس مبارك خويش فرمودى و نزد مردم از وقار مقام خويش باز نمودى و هيچ يكى را از خلفا « 3 » و ملوك التفات نفرمودى ، تا شخصى از وى سؤال كرد كه : اى امام المؤمنين همه هنرها از زهد و تقوى و علم و عمل دارى و از تو هيچ خصلت « 4 » فوت نشده است ، الا آنكه متكبرى . فرمود كه : من متكبر نيستم ، ليكن مرا كبريائيست كه چون من از كبر
--> ( 1 ) - خ ل : زمينم و بر چرخ ( 2 ) - در اصل : پائنده ( 3 ) - خ ل : خلق ( 4 ) - در اصل : فضلت