فريدون بن احمد سپهسالار
35
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
پيش ازين در عجب همىبودم * كآسمان نگون نمىخسپد آسمان خود كنون ز من خيره است * كه چرا اين زبون نمىخسپد عشق بر من فسون اعظم خواند * جان شنيد آن فسون نمىخسپد اين يقينم شده است پيش از مرگ * كز بدن جان برون نمىخسپد هين خمش كن باصل راجع شو * ديدهء « راجعون » نمىخسپد و در جاى ديگر از حالت تند و باهيبت كه از تجليات جلالى مستغرق شده بود بيان مىفرمايد : بوئى همىآيد مرا مانا كه « 1 » باشد يار من * 72 بر ياد من پيمودمى آن باوفا خمار من كى ياد من رفت از دلش اى در دل و جان منزلش * هر لحظه معجونى كند بهر دل بيمار من كو نعرهاى يا بانگكى « 2 » اندر خور سوداى من * كو آفتابى يا مهى مانندهء انوار من نظاره كن كز بام او هر لحظهاى پيغام او * از روزن دل مىرسد در جان آتشخوار من امشب درين گفتارها رمزى از آن اسرارها * در پيش بيداران نهد آن دولت بيدار من لاف وصالش چون زنم شرح جمالش چون كنم * كان طوطيان سر مىكشند از دام اين گفتار من آن پيل بىخواب اى عجب چون ديد هندستان به شب * ليلى درآمد در طلب در جان مجنونوار من
--> ( 1 ) در اصل : همين آيد مرا مانانكه ( 2 ) در اصل : بانگى