فريدون بن احمد سپهسالار

34

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

ندارد پاى عشق او دل بىدست و بىپايم * 69 كه روز و شب چو مجنونم سر زنجير مىخايم ميان خونم و ترسم كه گر آيد خيال او * به خون‌دل خيالش را ز بىخويشى بيالايم ز شبهاى من گريان بپرس از لشكر پريان * كه در ظلمت در آمد شد پرى را پاى مىسايم همىگردد دل پاره همه شب همچو استاره * شده خواب من آواره ز سحر يار خودرايم رها كن تا چو خورشيدى قبائى « 1 » پوشم از آتش * در آن آتش چو خورشيدى جهانى را بيارايم اگر يك دم بياسايم روان من نياسايد * من آن لحظه بياسايم كه يك لحظه نياسايم و همچنان در محلى ديگر از بيان اين حال اشارت مىفرمايد قدس اللّه سره : همه خفتند و من دل‌شده را خواب نبرد * 70 همه شب ديدهء من بر فلك استاره شمرد خوابم از ديده چنان رفت كه هرگز نايد * خواب من زهر فراق تو بنوشيد و بمرد و له قدسنا اللّه بسره العزيز « 2 » : ديده خون گشت و خون نمىخسپد 71 * دل من از جنون نمىخسپد مرغ و ماهى ز من شده حيران * كين شب و روز چون نمىخسپد

--> ( 1 ) دل اصل : قباى ( 2 ) خ ل : و جاى ديگر مىفرمايد .