فريدون بن احمد سپهسالار

295

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

چه نانها پخته‌اند اى جان برون از صنعت نانوا * تو دو ديده فروبندى و گوئى روز روشن كو زند خورشيد بر چشمت كه اينك من تو در بگشا * ازين سو مىكشانندت وز آن‌سو مىگشايندت مرو چون درد سوى سفل رو چون صاف بر بالا * هر انديشه كه مىپوشى درون خلوت سينه نشان رنگ انديشه ز دل پيداست بر سيما * ضمير هر درخت اى جان ز هر دانه كه مىنوشد شود بر شاخ و برگ او نتيجهء شرب او پيدا * ز دانهء سيب اگر نوشد برويد برگ سيب از وى ز دانهء تمر اگر نوشد برويد بر سرش خرما * چنان كز رنگ رنجوران طبيب از علت آگه شد ز رنگ روى و چشم تو به دينت پى برد بينا * ببيند حال دين تو بداند مهر و كين تو ز رنگت ليك پوشاند نگرداند ترا رسوا * نظر برنامه مىدارد ولى با لب نمىخواند همين داند كزين حامل چه صورت زايدش فردا * و گر برگويد از ديده بگويد رمز پوشيده اگر درد طلب دارى بدانى نكته و ايما * و گر درد طلب نبود صريحا گفته گير آن را فسانهء ديگران دانى حواله مىكنى هرجا