فريدون بن احمد سپهسالار
261
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
امروز سر زلف تو مستانه گرفتيم * صد بار گرفتيم و دو صد بار ببستيم زندان خرابات بخوردند و برفتند * مائيم كه جاويد بخورديم و نشستيم وقتست كه خوبان همه در رقص درآيند * انگشت زنان گشته كه از پرده بجستيم انگشت بنه بر رگ ما خواجه حكيما * كز دست شدستيم ببين تا ز چه دستيم يك لحظه بلا نوش ره عشق قديميم * يك لحظه بلى گوى مناجات الستيم بالا همه باغ آمده پستى همه پرگنج * ما بوالعجبانيم نه بالا و نه پستيم خاموش كه تا هستى او كرد تجلى * هستيم بدينسان كه ندانيم كه هستيم هرچند پرستيدن بت مايهء كفرست * ما كافر عشقيم ولى بت نپرستيم نى نى تو نهاى محرم اين راز نهانى * كاندر نظر عقل تو چون كور و كرستيم جز قصهء شمس الحق تبريز مگوئيد * از ماه مگوئيد كه خورشيدپرستيم