فريدون بن احمد سپهسالار
260
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
گفت كه باده دادمش در دل و جان نهادمش * بالوپرى گشادمش از صفت صفاى من پر كنون ز دست شد سخت خراب و مست شد * نيست در آن صفت كه او گويد نكتهاى من ساقى آدمى كشم گر بكشد مرا خوشم * راح بود عطاى من روح بود سخاى من باده توئى سبو منم آب توئى و جو منم * مست ميان كو منم ساقى من سقاى من از تك خويش جستهام در تك خم نشستهام * تا همگى خدا بود حاكم و كدخداى من شمس حقى كه نور او از تبريز مىرسد * غرقهء نور او شده شعشعهء ضياى من