فريدون بن احمد سپهسالار

249

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

ساقيا آن لطف كو كان روز همچون آفتاب * نور رقص‌انگيز را بر ذرها مىريختى دست بر لب مىنهى يعنى خمش من تن زدم * خود بگويد جرعها كان بهر ما مىريختى ريختى خون جنيد و گفت اخ هل من مزيد * بايزيدى مىدهد از هركجا مىريختى اولين جرعه كه بر خاك آمد آدم روح يافت * جبرئيلى مست شد چون بر سما مىريختى مىگزيدى صادقان را تا چو رحمت مست شد * از گزافه بر سر او ناسزا مىريختى مىندادى جان به نانى نان ترا در خوردنى * آب سقا مىخريدى بر سقا مىريختى همچو موسى كآتشى بنموديش آن نور بود * در لباس آتشى نور و ضيا مىريختى روز جمعه كى بود روزى كه در جمع توايم * جمع كردى آخر آن را كه جدا مىريختى اى دل آمد دلبرى كاندر ملاقات خوشش * همچو گل در برگ‌ريزان از حيا مىريختى درج بد بيگانه‌اى با آشنا در مردمم * خون آن بيگانه را با آشنا مىريختى