فريدون بن احمد سپهسالار

238

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

صبحدمى همچو صبح پردهء ظلمت دريد * نيم‌شبى ناگهان صبح قيامت دميد واسطها را بريد ديد به خود خويش را * آنچه زبانى نگفت بىسر و گوشى شنيد پوست به درد ز شوق عشق چو پيدا شود * ليك كجا ذوق آن كو كندت ناپديد فقر ببرده سبق رفته طبق بر طبق * باز كند قفل را فقر مبارك كليد كشتهء شهوت پليد كشتهء عشقست پاك * فقر زده خيمه‌اى ز آن سو پاك و پليد جمله دل عاشقان حلقه زده گرد فقر * فقر چو شيخ الشيوخ جملهء دلها مريد چونكه بتبريز چشم شمس حقم را بديد * گفت حقش پر شدى گفت كه هل من مزيد