فريدون بن احمد سپهسالار

239

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

خود خورد و فزون شود آنكه ز خود برون شود * سيمبرى كه خون شود از بر خود خورد برى كوره دل در آ ببين ز آن سوى كافرى و دين * زر شده جان عاشقان عشق دكان زرگرى چهرهء فقر را فرى فقر منزه از درى * كز رخ فقر نور شد جمله ز عرش تا ثرى مست ز جام شمس دين ميكدهء الست بين * جان و دلت خلاص كن از غم آب و آذرى رو چو به چشم ديده‌اى نيست روان شستنت * باك نباشد ار ترا نيست عصا و رهبرى