فريدون بن احمد سپهسالار

188

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

بجان پير قديمى كه در نهاد منست * كه باد خاك قدمهاش اين جوانى من تو چشم تيز كن آخر به چشم من بنگر * مدزد اين دل خود را ز دلستانى من برين لبم چو از آن بحث بوسه‌اى نرسيد * شكر كساد شد از قند خوش‌زبانى من به گوشها برسد حرفهاى ظاهر من * به هيچ‌كس نرسد نعره‌هاى جانى من بس آتشى كه فروزد ازين نفس بجهان * بسى بقا كه بجوشد ز حرف فانى من ز شمس مفخر تبريز تا چه ديدستم * كه بىقرار شدستند اين معانى من