فريدون بن احمد سپهسالار
181
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
همچنان منقولست كه : روزى در جمعى بزرگى سؤال كرد كه : كسى بىصحبت شيخى كسى شود و به جائى « 1 » رسد ؟ فرمود كه : درويشى پيوسته بىآنكه از شيخ تلقين ذكر شنود خود به خود ذكرى مىكرد و كوششى عظيم مىنمود . شبى ديد كه نورى از دهان او بيرون مىآيد و بر زمين فرومىشود ، همچنان حيران و غمناك برخاست و به خدمت شيخى آمده ، صورت خواب را عرضه كرد . شيخ فرمود كه : ذكرى كه بىتلقين شيخ باشد همچنان باشد و ازو تلقين شنيد . همان شب ديد كه از دهان او « نورا إِلَيْهِ يَصْعَدُ الْكَلِمُ الطَّيِّبُ وَ الْعَمَلُ الصَّالِحُ يَرْفَعُهُ » بر عرش برين مىتافت ، تا بدانى كه بىتربيت شيخ هيچ تربيتى راست نيست و همه طاعات بىبرست و بىنور « و من لا شيخ له لا دين له » . دست را مسپار جز در دست پير * حق شدست آن دست او را سخت گير همچنان بزرگى به خدمت شيخى كس فرستاد كه : به من درويشى بفرستد ، براى صحبت و همدمى . شيخ در جواب گفت : درويش كميابست و يافت نمىشود ، آرى شيخى بفرستم چنان كه خواهد . فصل چهارم ، در شرح مناقب سلطان الفقراء سر من اسرار الله ، نور من انوار الله ، كامل الحال و الافعال ، مولانا شمس الحق و الدين محمد بن على بن ملك داد التبريزى قدس الله سره العزيز منقولست كه : روزى حضرت مولانا شمس الدين فرمود كه : من در مكتب كودكان بودم ، كه هنوز مراهق نشده بودم ، سى و چهل روز گذشتى كه از پى عشق سيرت محمدى صلى اللّه عليه و سلم آرزوى طعامم
--> ( 1 ) - در اصل : بجاى