فريدون بن احمد سپهسالار

174

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

اصفهانى مىخواست كه بسراى خود برد ، سيد برهان الدين تمكين نداد كه : سنت مولاناى بزرگ اينست كه در مدرسه نزول كنند و چون حضرت مولانا از غلبهء زيارت مردم در خلوت شد بطريق يارى سيد فرمود كه : و للّه الحمد و المنة ، كه در جميع علوم ظاهر صد همچو پدرى مىخواهيم كه زمانى در عالم باطن خوض كنى تا علم لدنى را بظهور رسانى و مرا ارادتست كه پيش من خلوتى برآرى . همانا كه اشارت سيد را بصدق تمام تلقى نمود . سيد فرمود كه : هفت روز روزه بگير . مولانا گفت : اندكست ، تا چهل روز باشد . سيد خلوتى راست كرده ، مولانا را به خلوت نشاند و در حجره را به كلى برآورد . گويند غير از ابريق آب و چند قرص جوين هيچ نبود . بعد از آنكه چهل روز بگذشت سيد در خلوت را بگشاد . چون درآمد ديد كه حضرت مولانا بحضور تمام در كنج تفكر سر به گريبان تحير فروبرده ، بتدبر عالم باطن روى آورده ، به مشاهدهء عجايب لامكان مشغول شده است و در سير « فِي أَنْفُسِكُمْ أَ فَلا تُبْصِرُونَ » مستغرق گشته . بيرون ز تو نيست هرچه در عالم هست * در خود بطلب هرآنچه خواهى كه توئى ساعتى توقف كرد . اصلا نگران نشد ، آهسته بيرون آمد ، در خلوت را برآورد ، تا چهل روز ديگر بگذشت . باز درآمد ، ديد كه به نماز ايستاده ، نياز مىكند و از عينان مباركش « عَيْنانِ تَجْرِيانِ » قطرات روان شده است . قطعا به سيد نپرداخت . حضرت سيد باز بيرون آمد و در را محكم كرد و به مراقبت حال او مشغول شد . چون چلهء سوم بگذشت سيد نعره‌زنان در خلوت را خراب كرده ، ديد كه مولانا از خلوت به صد جلوت