فريدون بن احمد سپهسالار

166

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

بود . بعد از مرور ايام روزى به معرفت گفتن مشغول بود . چاشتگاه روز جمعهء هژدهم ماه ربيع الآخر سنهء ثمان و عشرين و ستمائة 628 فرياد عظيم كرد و بسيار گريست كه : دريغا حضرت شيخم از كوى عالم خاك بسوى عالم پاك رحلت نمود . جماعتى كه حاضر وقت بودند تاريخ و روز و سال را در حال ثبت كردند . بعد از آنكه خبر از ملك روم رسيد همچنان بود كه فرموده بود و نماز جنازه گزارده « 1 » ، شرائط عزا را به اقامت رسانيد و كافهء اكابران ديار تا چهل روز تمام سوگوار « 2 » مىبودند . بعد از عرس چهلم فرمود كه : فرزند فرزند شيخم جلال الدين محمد تنهاست و نگران منست ، بر من فرض عينست كه جانب ديار روم روم و رويم را بر خاك پاى او بمالم و در خدمت او ملازم باشم و اين امانت را كه شيخم به من سپرده است بوى تسليم كنم . بزرگان ترمذ در فراق حضرت سيد زاريها كردند ، با چند يارى همدم قدم در راه نهاد . قطع مسافت و نشيب و فراز مىكرد . چون بدار الملك قونيه رسيد از تاريخ شيخ سالى گذشته بود و در آن هنگام مگر حضرت خداوندگار سوى شهر لارند رفته بود و حضرت سيد چند ماه در مسجد سنجارى معتكف شده ، با دو درويش خدمتگار . مكتوبى متضمن بانواع حكم بجانب مولانا فرستاد ، كه البته عزيمت فرمايد و در مزار والد خود اين غريب سوخته را دريابد ، كه شهر لارند جاى اقامت و ادامت نيست ، كه از آن گروه در قونيه آتش خواهد باريدن . چون مكتوب سيد به مطالعهء

--> ( 1 ) - در اصل : گذارده ( 2 ) - در اصل : سوگوار