فريدون بن احمد سپهسالار
167
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
اشرف مولانا رسيد از حد بيرون رقتها كرده ، شادان شد و مكتوبات را بر ديدهها ماليده ، بوسها داد و گفت : ابيات هزار سال ببايد كه تا بباغ هنر * ز شاخ دولت چون تو گلى بهار آيد بهر قران و بهر قرن چون توئى نبود * به روزگار چو تو كس به روى كار آيد و به زودى مراجعت نمود . چون به شهر رسيد بتعجيل تمام برخاست و به زيارت سيد رفت . حضرت سيد از در مسجد بيرون دويده ، به خداوندگار استقبال كرده ، همديگر را در كنار گرفتند . هر دو بحرى آشنا آموخته * هر دو جان بىدوختن بردوخته هر دو بى خود گشتند . غريو و نعرهها از نهاد ياران برخاست . بعد از آن حضرت سيد از هر علومى كه استفسار فرمود بانواع جوابها وارسيده ، برخاست و زير پاى خداوندگار را بوسها دادن گرفت و بسى آفرينها كرد و گفت كه : در جميع علوم دينى و يقينى از پدر به صد درجه گذشتهاى ، اما پدرت را هم علوم قال بكمال رسيده بود و هم علم حال را به تمام داشت . بعد اليوم مىخواهم كه در علم حال سلوك كنى ، آن علم علم انبيا و اولياست و آن علم را لدنى خوانند « و آتيناه من لدنا علما » عبارت از آنست و آن معنى از حضرت شيخم رسيده است ، آن را نيز هم از من حاصل كن ، تا در همه حال ظاهرا و باطنا وارث پدر باشى و عين آن گردى . بر هرچه اشارت فرموده مطاوعت نموده حضرت سيد را به مدرسهء خود آورد و نه سال تمام خدمت سيد را بندگىها