فريدون بن احمد سپهسالار
159
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
و از ممالك جهان به كلى فارغ گشت و گويند كه در خطهء بلخ سيصد مفتى متقى مستعد حضرت مصطفى صلى اللّه عليه و سلم را شب آدينه بخواب ديدند كه در صحرائى « 1 » خيمهء بس بزرگ گرفته بودند و مسند عظيم نهاده و طراحه انداخته و حضرت رسول اللّه صلى اللّه عليه و سلم بر آن مسند تكيه زده بود و در پهلوى راست مصطفى صلى اللّه عليه و على آله و سلم بهاء الدين ولد نشسته بود و باقى علما و مفتيان دين به دو زانوى ادب از دور نشسته بودند . فرمود كه : بعد اليوم بهاء الدين ولد را سلطان العلماء گويند و چنان خطاب كنند . على لصباح ، باتفاق تمام ، جميع علما و مفتيان بلخ مريد و بنده شدند و خواب ايشان را پيشتر از ايشان آن سلطان كريم الشان بديشان بيان كرد و در ديار خراسان مشهور شد كه : بهاء الدين ولد را سلطان العلماء مىخوانند و معروف بدانست . منقولست كه چون مدتى بسر آمد حضرت بهاء الدين ولد صاحب فراش شد . سلطان برخاست و به عيادت او آمد . بسيارى بگريست و گفت كه : من همىخواهم كه باستقبال تمام حضرت سلطان العلماء را بر تخت بنشانم و من سرلشكر او شوم ، تا فتحها كنيم و فتوحها اندوزيم . حضرت مولانا فرمود كه : اگر اين نيت تو راستست پس يقين شد كه من از عالم شهادت بجهان سعادت سفر مىكنم و ترا نيز اندكى مانده است كه بايوان كيوان ارواح ملحق شوى . بعد از سوم روز چاشتگاه روز جمعهء هژدهم ربيع الآخر سنه ثمان و عشرين و ستمائة 628 بجوار رحمت
--> ( 1 ) - در اصل : صحراى