فريدون بن احمد سپهسالار

137

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

بعد از غيبت مولا شمس الدين تسكين و آرام به حضرتشان يافتند . چنان كه سلطان ولد مىفرمايد : بيت شورش شيخ گشت ازو ساكن 311 * و آن‌همه رنج گفت‌وگو ساكن شيخ با او چنان كه با آن شاه * شمس تبريز چنان كه خاصهء إله 312 خوش درآميخت همچو شير و شكر * كار هر دو ز همدگر شده زر جماعت حسودان چون قربت « 1 » او را بيش از حد مشاهده كردند باز بحقد و حسد مشغول گشتند و عداوت آغاز كردند و از غايت قساوت « 2 » و نهايت شقاوت حضرت او را بجهل منسوب مىكردند و از حقايق لدنى او بىخبر بودند ، چنان كه حضرت سلطان ولد مىفرمايد : شعر باز در منكران غريو افتاد 313 * باز درهم شدند اهل فساد گفته با هم كزين يكى رستيم * چون نگه مىكنيم در شستيم اينكه آمد ز اولين بترست * اولين نور بود وين شررست كاش كان اولينه « 3 » بودى باز * شيخ ما را رفيق و هم دمساز همه اين مرد را همىدانيم * همه هم شهرييم هم خوانيم نه ورا خط و علم و نى گفتار * بر ما خود نداشت اين مقدار خاص خاص خداى را عامى * گفته آن قوم جاهل از خامى بىخبر زينكه عالم ايشانند * همچو چشمه ز علم جوشانند علمشان آمد از جهان عدم * ز آن كتابى كه خوانده بود آدم

--> ( 1 ) - در اصل : قربت ( 2 ) - در اصل : قساوت ( 3 ) - خ : اولين