فريدون بن احمد سپهسالار

138

زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )

بس كن و بازگرد ازين گفتن * وز در مدح اوليا سفتن قدح انكار آن مريدان كن * صفت آن فريق بىجان كن گرچه شان ترهات مىگفتند * از غم و غصه شب نمىخفتند كاى عجب از چه روى مولانا * مىنيابد كسى چو او دانا روز و شب مىكند سجود او را * بر فزونان دين فزود او را يك مريدى برسم طنازى * شد از ايشان و كرد غمازى او همان لحظه نزد مولانا * آمد و گفت آن حكايت را كه همه جمع قصد آن دارند * كه فلان را زنند آزارند 314 پس رسيد اين بشه صلاح الدين * نور چشم و چراغ هر ره‌بين خوش بخنديد و گفت آن كوران * آن گروه پليد بىايمان نيستند اين‌قدر ز حق آگاه * كه بحز امر او 315 نجنبد كاه چون تواند كسى مرا كشتن * بى ز امرش به خونم آغشتن رحمتم محض ورنه من بنفس * نهشم « 1 » 316 زنده در جهان يك كس محبت و اتحاد حضرت خداوندگار بديشان به مثابتى « 2 » بود كه روزى در اثناى معارف خم را خنب فرمود 317 . شخصى در آن مجلس نشسته بود . گفت : خداوندگار ، خم مىگويند نه خنب . حضرت خداوندگار فرمود : هى بىادب ، من اين‌قدر دانم ، اما شيخ صلاح الدين چنين تلفظ مىفرمايد ، متابعت او اولىتر « 3 » مىدانم و راست آنست كه او مىفرمايد . جماعت حسودان چون حسن ادب و حفظ خداوندگار را بشيخ صلاح الدين برين وجه مشاهده كردند از حركات الغيب خود

--> ( 1 ) - در اصل نهشتم و خ ل : ننهم ( 2 ) - خ ل : غبتى ( 3 ) - در اصل : والتر