نور الدين جعفر بدخشى
255
خلاصة المناقب ( در مناقب سيد على همدانى ) ( فارسى )
قومى است « 1 » كه سر ايشان ( ت ) مثل سر زاغ است و مسكن ايشان در اينجاى درياست و هيچ كشتى از ملاقات ايشان « 2 » نجات نيافته است ، پس كشتيبان را گفتم كه « 3 » مترس كه خداى تعالى « 4 » ما را معين و ياور « 5 » و حافظ است و كشتيبان سر بر « 6 » قدم اين درويش « 7 » نهاد و نذرها كرد و آن جمع كثير « 8 » كه در كشتى بودند ، در تعزيت شدند و نذرها كردند و حال آنكه زاغ سران بيرون نيامدند و كشتى از « 9 » آن منزل كه خوف بود سلامت بگذشت « 10 » . و چون آب شيرين تمام شد اهل كشتى بهغايت تشنه شدند و از ملاح التماس كرده شد « 11 » كه بايد كه « 12 » آب شيرين پيدا كنى ( گ ) « 13 » ملاح مشكها گرفت و دو چشم در دريا نهاد و مسافتى « 14 » نظركنان ما در ملاح و ملاح در « 15 » دريا برفتيم ، ناگاه ملاح غوطهء خورد در دريا و مشكها را از « 16 » آب شيرين پر كرده بيرون آورد و ملاح را « 17 » پرسيدند كه آب شيرين چگونه حاصل گشت ؟ « 18 » جواب « 19 » گفت كه در تك « 20 » اين « 21 » دريا آب شيرين است ، گفتند : چگونه دانستى ؟ گفت : به سوزنى خداى تعالى كشتى را هدايت مىبخشد ، من خود كمترى « 22 » از سوزنى نباشم : جناب سيادت ( آ : برگ 91 الف ) در تقريب « 23 » اين سخن فرمود كه « 24 » در تفسير اين آيت « 25 » كه : « قَدَّرَ فَهَدى » ( 3 - 4 ) ( 87 : 3 ) « 26 » .
--> ( 1 ) گ ، ل : رسيديم قومىاند ، ت : برگ 70 ب . ( 2 ) ت ، گ ، ل ، ن : اين زاغ سران . ( 3 ) گ : كه ندارد . ( 4 ) گ : خداى ( بجاى خداى تعالى ) ( 5 ) آ : يار ، ت ، گ ، ل ، ن : ندارد . ( 6 ) ب : در . ( 7 ) گ : فقير . ( 8 ) آ : جمعى كثير ، گ ، ل : آن جماعت . ( 9 ) آ : ندارد . ( 10 ) ت ، گ ، ل : كشتى ب ه سلامت از آن منزل مخوف بگذشت مان : كلمه « سلامت » ندارد . ( 11 ) گ ، ب : كردند ، ل : كرد . ( 12 ) ب : ندارد . ( 13 ) گ : ص 471 . ( 14 ) ل : مدتى ، ت : مسافتى رفت . ( 15 ) آ : مشك . ( 16 ) گ ، ل ، ن : ندارد . ( 17 ) ل ، ن : از ملاح . ( 18 ) ل : چون پيدا كردى . ( 19 ) ب : ندارد . ( 20 ) ب : ته . ( 21 ) ن : اين منزل . ( 22 ) ن : كمتر . ( 23 ) گ : به تقريب . ( 24 ) آ : فرمود كه در تقريت اين سخن . ( 25 ) گ : كه در تفسير است . ( 26 ) - قرآن مجيد : 87 ( سورة الاعلى ) : 3 . تقدير كرد پس هدايت نمود ( كشف الآيات ) . ( مارهاى زهرناك و گويند كه افعى از ديدن زمرد كور مىگردد ( فرهنگ آنندراج ) .